تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند .تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست .
******** وقتی نیستی گل هستی خشک و بیرنگ میشه × نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ میشه × وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم میکنند × با زبون بسته محکوم به گناهم میکنند × گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره × چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره ×
از سوسک مي ترسيم................از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم!!!! از عنکبوت ميترسيم................از اينکه تمام زندگيمون تار عنکبوت ببنده نمي ترسيم!!!! از خوب سرخ نشدن قورمه سبزي ميترسيم................از سرخ شدن آدما از خجالت نميترسيم!!!! از سرما خوردگي ميترسيم................از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم!!!! از شکستن ليوان ميترسيم................از شکستن دل آدما نميترسيم!!!!
نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 26 شهریور1387 در ساعت: 6:10
وقتي کسي را که عاشق اوهستيد مي بينيد تپش قلب شمازيادشده و هيجان زده ميشويد درحالي که وقتي کسي راکه دوست داريد مي بينيداحساس سروروشادماني به شما دست مي دهد وقتي به کسي که عاشقش هستيد نگاه مي کيند خجالت مي کشيد ولي وقتي فردي که دوستش داري را مي بينيد به اولبخند ميزنيد وقتي درکنارمعشوق خودهستيد نمي توانيد هرانچه را درذهن داريد برزبان اوريد اما درموردکسي که دوستش داريد اينطورنيست .
نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 26 شهریور1387 در ساعت: 5:59
امروز واسه همیشه می خوام همه چیو تمام کنم. چون یه چیزایی فهمیدم .
اینو که میخواست بفهمه که واقعا من دوست دختر سابقشم یا نه ؟ اینو که سر کار بودم . اینو که تو این مدت خیلی ها را که واقعا دوسم داشتن گذاشتم سر کار. خودمو زدم به نفهمی تمام .
این که.................
خلاصه اینه که دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه .
خوشحالم از این بابت که دیگه .......... نخواهم شد
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 25 شهریور1387 در ساعت: 13:42
عزيزترينم كاش مي توانستم مثل تو بينهايت باشم. شنيدم كه عشق پاك و واقعي خياباني يك طرفه است، اگر چنين است پس هنوز در تمام زندگيم عشقي پاكتر و بخشنده تر از عشق تو نديده ام. تو كه بي هيچ چشمداشتي فقط نثار مي كني و من كه مثال همان گل نارسيس خودخواهم، كاش لحظهاي محبتت را دريغ مي كردي تا شايد يشتر قدر خوبيهايت را ميدانستم، كاش حداقل يك بار مي گذاشتي دستت را ببوسم گر چه جبران هيچ يك از خوبيهاي تو نيست. اما تو آنقدر بزرگمنشي كه هيچ وقت اجازه ندادي اين كار را بكنم . شايد 22 سال پيش انتظار انساني خيلي بهتر از من رو مي كشيدي و اين فكر كه نكند به دلخواه تو نبوده و نيستم لحظهاي آرامم نمي گذارد چرا كه مي دانم آنچه در خور زحمات تو است نيستم. ديگر نمي دانم چه بگويم صحبت از خوبيهاي تو و بديها و قدر نشناسي هاي من پايان ندا رد، فقط اگر روزي دفتر خاطراتم را خواندي، خواهي ديد كه چقدر عاشقانه دوستت داشتهام، و هميشه اطمينان داشته ام كه بهشت نه تنها زير پاي توست بلكه جزيي از وجود نازنين تو است، و اميدوارم روزي تمام ناسپاسي هاي من رو ببخشي، و بدان كه اگر لحظهاي نباشي بي شك خواهم مرد. دوستت دارم اي فرشته ...
نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 24 شهریور1387 در ساعت: 8:50
با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم، و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»
نرو!!
نرو !! تنهايم نگذار، من تحمل رفتن و ترک کردن کسي را که دوست دارم، ندارم من حسرت کشيدن و دوري و اشک ريختن چشمهايم را نمي توانم فراموش کنم مي گويي برميگردم. من نميگويم تو دروغ ميگويي ولي من به روزگار اعتماد ندارم در لحظه اي که فراموشم کردي بدان که من ديگر نميتوانم زندگي را ادامه دهم!
نشان تو
در هر باد طنين صداي تو بود بر هر خاک رد پاي تو فرو رفته بود و در هر آب انعکاس سيمايت در هر آتش گرمي دستانت آنگاه که من کوچه به کوچه خانه به خانه نشان تو مي خواستم
دوستت دارم
عقربه هاي ساعت رو به مشرق يخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نيمي از بلور مهتاب در آسمان پيداست و نيمي ديگرش را ابرها به اسارت بردهاند. دلم هواي تپيدن با ستارگان را دارد و چشمانم هواي باريدن با ابرها. در چشمان سبز تو خيره ميشوم و مرغان بازيگوش نگاهت را به لبخندي شادمانه پرواز ميدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت مي نشينم. تو پلک بر هم ميزني و هر بار فصلي از خاطره هاي سبز من مرور ميشود. زمان ميوزد و در مسير ثانيهها خاطرات من تبخير مي شوند. دشتي از حرف و باغي از کلمه ها دارم، اي دوست! هر چه بنويسم و بگويم کم است فقط ميتوانم قلبم را بشکافم و قطره خوني را به عنوان «دوستت دارم» تقديمت کنم.
نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 24 شهریور1387 در ساعت: 8:47
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است... مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند. وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني راستي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟
نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 24 شهریور1387 در ساعت: 8:35
مادرم ريحان مي چيند. نان و ريحان و پنير ، آسماني بي ابر ، اطلسي هايي تر. رستگاري نزديك : لاي گل هاي حياط.
نور در كاسه مس ، چه نوازش ها مي ريزد! نردبان از سر ديوار بلند ، صبح را روي زمين مي آرد. پشت لبخندي پنهان هر چيز. روزني دارد ديوار زمان ، كه از آن ، چهره من پيداست. چيزهايي هست ، كه نمي دانم. مي دانم ، سبزه اي را بكنم خواهم مرد. مي روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم. راه مي بينم در ظلمت ، من پرواز فانوسم. من پرواز نورم و شن و پر از دار و درخت. پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج. پرم از سايه برگي در آب: چه درونم تنهاست.
نويسنده: هما مورخ: شنبه 23 شهریور1387 در ساعت: 6:41
خدا نشونشو از کی بگیرم دارم دق می کنم بزار بمیرم آخه هنوز دلش از جنس سنگه هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه چطور دلش اومد از پا بیفتم بهش نازک تر از گل هم نگفتم...
نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 13 شهریور1387 در ساعت: 15:10
مهم اين نيست که تو اَد ليست مسنجرمون چند نفر اَدد شدن. مهم اينه که تو قلبمون فقط 1 نفر ادد شده باشه که با هم آن بشيم، باهم آرشيو زندگي رو دوره کنيم و با هم آف بشيم. امّا بايد يادمون باشه پسورد دوستيمون رو جوري بسازيم که کسي نتونه هکمون کنه
نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 13 شهریور1387 در ساعت: 13:36
باید فراموشت کنم .چندیست تمرین می کنم من می توانم ! می شود ! آرام تلقین می کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم من می پذیرم رفته ای و بر نمی گردی همین ! خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم کم کم ز یادم می روی . این روزگار و رسم اوست ! این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم ....
نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 13 شهریور1387 در ساعت: 13:29
زندگي رسم خوشايندي است. زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ، پرشي دارد اندازه عشق. زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود. زندگي جذبه دستي است كه مي چيند. زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است. زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره. زندگي تجربه شب پره در تاريكي است. زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد. زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد. زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست. خبر رفتن موشك به فضا، لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر. زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است. زندگي "مجذور" آينه است. زندگي گل به "توان" ابديت، زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما، زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.
هر كجا هستم ، باشم، آسمان مال من است. پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است. چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچهاي غربت؟
نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 12 شهریور1387 در ساعت: 16:43
میروم شاید فراموشت کنم، با فراموشی هم آغوشت کنم . میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنها تر از من میشوی. آرزو دارم شبی عاشق شوی .
آرزو دارم بفهمی درد را حاصل برخوردهای سرد را.
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 11 شهریور1387 در ساعت: 23:30
یکی از روزها چشم رو به دوستانش کرد و گفت:" من آن طرف این دره ها کوه بزرگی میبینم که ابر همه جای آن را پوشانده است. واقعا چه کوه با شکوهی ! "
گوش به حرفای چشم گوش داد و سپس گفت:" این کوهی که تو میبینی؟کجاست که من صدای آن را نمیشنوم ؟ "
آن وقت دست گفت : " این چه کوهی است که من توان لمس کردن آن را ندارم ؟! "
بعد از دست دماغ گفت :" من نمیفهمم این چه کوهی است که من بوی آن را نمیفمم؟محال است کوهی در کار باشد . "
چشم پس از شنیدن این حرفها از رفقاش رو برگرداند و در دل خندید ، اما حواس دیگر دور هم جمع شدند و در مورد ادعای واهی چشم با هم صحبت کردند و در آخر به این نتیجه رسیدند که چشم عقل از سرش پریده !!!
"جبران خلیل جبران "
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 11 شهریور1387 در ساعت: 16:46
زمانی عاشقی ومیتونی ادعا کنی عشقت واقعیه که رهاش کنی...در قفس رو باز کنی و بذاریپرنده ی قشنگت پرواز کنه...آزاد،آزاد...بذار اونقدر بره که تو انتهای آسمونببینیش...مطمئن باش اگه دلش عاشق باشه وبرگشتنی باشه، برمیگرده ...اما اگه برنگشت...بسپرش دست خدا...بذار اونقدر پرواز کنه تا به اون جایی که میخواد برسه. بههمون جایی که دل کوچیکش شاد باشه واحساس سعادت کنه و تو رو تو رویات خوشحال کنه...
نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 10 شهریور1387 در ساعت: 16:44
هر جا میرم یه رد پا از تو همیشه با منه * حس میکنم چشمای تو داره بهم زل میزنه * هر روز تو را میبینمت تو اوج عشق و آرزو * نمیتونم باور کنم تو دیگه نیستی پیش روم * آهای آهای فرشته ها بهش بگین دوسش دارم بهشبگین نمیتونم قلبشو تنها بذارم *
نويسنده: هما مورخ: جمعه 8 شهریور1387 در ساعت: 23:17
كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتردلها نوشت ...
نويسنده: هما مورخ: جمعه 8 شهریور1387 در ساعت: 23:2
گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم براهت بشینه
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو را خواست یه روزی بد آورد
نمیدونم چرا این جوری شد اونم یهوُ و سر هیچ چی.خیلی واسم زور داشت منی که به هیچ کس کاری نداشتم و زندگیمو میکردم یهو عاشق شدم و از بخت بدم اون منو دوس نداره .
منی که به هیچ وجه حاضر به خیانت نیستم حتی الان که میدونم منو دوس نداره .اما این حق من نیست. منی که ا زته قلب دوسش دارم منی که واسش میمیرم .
نه این حق من نیست
نويسنده: هما مورخ: جمعه 8 شهریور1387 در ساعت: 15:19
امروز تصمیم گرفتم که یه سری شعر دکلمه کنم و تو وب بذارم ازتون میخوام که شما به من کمک کنید و چند تا شعر قشنگ که قابل دکلمه کردن باشه برام ارسال کنید ضمن اینکه حتما نام نویسنده اثر و نام خودتان را هم برام ارسال کنید .
از کمکتون ممنونم.
حتما واسم نظر بذارین.
نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 7 شهریور1387 در ساعت: 16:51
سلام دوستای گلم. خوبین ؟ سر حالین یا نه ؟ تا الان چقد از تابستان استفاده کردید ؟ خب به هر حال خدا کنه بهتون خوش گذشته باشه .
این دو روزی که وبم را آپ نکردم به خاطر این بود که به یه مسافرت بانوانه رفتیم و اومدیم جاتون خالی رفتیم شمال.
پارک سیسنگان وای که چه کیفی داد؛ واقعا جاتون خالی بود. من و نوه عموم ؛ زن عموم ؛ مامانم بودیم 1 روز و نصفی اونجا بودیم ولی خیلی خوش گذشت.دیشب تا ساعت 30 : 1 با نوه عموم بیدار بودبم جامون دقیقا روبه روی دریا بود و 4 یا 5 متر با آب فاصله داشتیم .
دیشب لب دریا فقط به فکرش بودم و نمیتونستمم از فکرش بیام بیرون . آخر سر هم واسش یه نامه نوشتم و با یه بوسه انداختمش به آب تو دل دریا تا شاید وقتی آب دریا بخار شد و بخار ابر شد و اون ابر روی سرش بارید بفهمه که چقد دوسش دارم .
شاید بوسم بشینه روی گونش و بفهمه تنها کسی که حاضره تو این دنیا جزء جزء اعضای بدنش را به اون اهدا کنه منم مگه یه بوسه چه قابلی داره واسش.
دیشب اون نامه را با گریه نوشتم و با خوشحالی و دلهره انداختمش به آب همش دلم شور میزد نمیدونم چرا .الان هم احساس میکنم باز به اون فضا نیاز دارم . به صدای موج و درخشش ستاره ا اما حیف که امشب باید زیر سقف اتاقم بخوابم. باز هم خدا را شکر بابت همه چیز و ثانیه ثانیه هایی که نفس میکشم و قدم میزنم .
دیشب آهنگ های یاسر محمودی را گوش میدادم و زمزمه میکردم : " دوست داشتنم دروغ نبود ؛ نخواستی با من بمونی ؛ حرفات همه بهونه بود خودت اینو خوب میدونی ." " کاشکی بفهمی من تو را میخوام تویی عزیزم تموم دنیام. " " اگه دل برات میمیره ؛ چون تو تنها آرزومی ؛ مثه هر غنچه سرخی تو یه عمره پیش رومی ؛ آهای آهای فرشته ها بهش بگین دوسش دارم بهش بگین نمیتونم قلبشو تنها بذارم " "......................" و هی هی آهنگ ها میومدن و میرفتن و من داغ تر میشدم و احساس میکردم یاسر محمودی همه این آهنگ ها رو واسه من خونده و حال و روزم و این وضعم.......................
خودم هم شک داشتم که هنوز عاشقش هستم یا نه اما الان مطمئن شدم که خیلی خیلی دوسش دارم . خدایی با اون فضا و محیط و آدمای اطرافمون تنها چیزی که باعث میشد خطایی نکنم اون بود و تصور اینکه الان اگه کنارم بود چی میشد .
دیشب لب ساحل کلی واسش دعا کردم خیلی زیاد تا حالا واسه هیچ کس اینقد صمیمانه دعا نکرده بودم . واسه همینه که فهمیدم چقد دوسش دارم. ای کاش میشد بفهمه .ای کاش یه نفر بهش میگفت .....اما کو گوش شنوا ؟
هر چی بگم کم گفتم و دلم خالی نمیشه و بغض بیش از پیش عذابم میده.....نمیدونم این چه حس و حالیه ؟واقعا نمیدونم ............
میدونین دیشب با این تصور که شاید یه روزی اون هم به جمع ما اضافه شه یه حالی داشتم که نگو نپرس دوس داشتم اونجا بود تا سرم را بذارم رو شونش و بهش تکیه کنم. شما ها فکر میکنین میشه یه روزی من و اون با هم تو ساحل سیسنگان قدم بزنیم ؟
*************************************
بچه ها واسم دعا کنین آخه فردا جواب کنکورم میاد ؟ ای خدا یعنی میشه اسم من جزو قبولیا باشه یا نه ؟ من رد میشم؟
به هر حال اگه رد شم هم ناراحت میشم اما نه اون قدر آخه امسال من هیچ کاری نکردم نه درسای پارسال رو مرور کردم نه درسای حجیم و سنگین ترم پیشم را دوره کردم اما اگه قبول شم وای چی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه قبول شم با این قد و هیکل وایی میشم دانشجو و میرم دانشگاه وای خدایا یعنی میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میشم مهندس مملکت .......
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 4 شهریور1387 در ساعت: 22:43
سلام دوستای خوبم.خوبین ؟ با دلتنگیهاتون چیکار میکنین؟
امروز حرفای زیادی واسه گفتن داشتم اما ............... این شعر بیشتر حرفامو بیان کرد. شعری که واقعا حرفای خود خود من شباهت خیلی خیلی زیادی داره
میدونین این چند روزه همه بهم میگن ولش کن برو سراغ یکی دیگه اما از دل من خبر ندارن که نمیتونم بابا مگه زوره هی بهشون میگم بابا بسه ممنونم ازتون اما اونا واسه خودشون یه پا روانشناسن از مامانم گرفته تا دوستم . البته خداییش اینقد بهم گفتن که دیگه دارم نا امید میشم.
خود منم دل دارم دیگه خب کم نیستن اونایی که منو دوس دارن من که تا آخر عمرم نمیتونم یه جوری دست به سرشون کنم.
خود منم خسته شدم اینقد سر نماز دعا کردم ....واقعا خسته شدم
واسم نظر بذارین. خوشحال میشم.
نويسنده: هما مورخ: شنبه 2 شهریور1387 در ساعت: 14:57
یه شبی درخت به برگ گفت کاش بمونی در کنارم اخه من میونه برگا فقط تورو دارم وقتی برگ درختو میدید داره از قصه میمیره با خدا راز ونیاز کرد انو از درخت نگیره با دلی خورد و شکسته گفت نظار از اون جداشم ای خدا کاری کاری بکن تا بهار همینجا باشم. برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا میگفت اما خبر نداشت که باد همه حرفاشو می شنوفت باد امد با خنده ای گفت اخه این حرفا کدومه با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه یدفه باد خیلی خشمگین بایه قدرتی فراوون سیلی زد به برگ وشاخه تا بگیره از درخت جون اما برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید تا باد رفت پیشه بارون بارونم قصه رو فهمید بارون گفت با رعدوبقم میسوزونمش تا ریشه تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه ولی بارونم مثل باد تو این بازی شکست خورد تا جایی رسد که بارون آرزوش این بود که میمیرد برگ نیوفتاد و نیوفتاد اخه این خاست خدا بود .هرکی زندگی شو باخته دلش از خدا جدا بود
نويسنده: هما مورخ: جمعه 1 شهریور1387 در ساعت: 0:28
حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري رفتي بي وفا و گفتي كه منو دوسم نداري حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن شيشه اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي ياد تو مي افتم هر وقت هي مي گم جاي تو خالي هي ميگم جاي تو خالي تو شباي پر ستاره دل من هواتو داره ياد من مي مونه نيستي بودنت خواب و خياله روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم ديگه خسته ام از اين عشق خيالي هي ميگم جاي تو خالي هي ميگم جاي تو خالي
نويسنده: هما مورخ: جمعه 1 شهریور1387 در ساعت: 0:22