تبليغاتX

ღ♥ღ فقط عاشقا بیان توو! ღ♥ღ





درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
داستان عشق دیوانگی
 
 
در زمان های قدیم وقتی هنوز پای انسان به روی زمین باز نشده بود فضیلت ها و رذایل ئور هم جمع

شده بودند که ذکاوت گفت:بیاین بازی کنیم مثلآ قایم باشک. دیوانگی فریاد زد:آره من چشم میذارم

چون کسی دلش نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.دیوانگی شروع کرد به شمردن.

هر کسی به دنبال جائی بود.خیانت درون انبوه زباله ها رفت نظافت از ماه آویزان شد و حسادت هم

رفت ته یک چاه عمیق.

کم کم همه قایم شدند فقط عشق مانده بود کجا قایم شود تعجبی هم ندارد.............................

 "پنهان کردن عشق دشواراست"

دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ می رسید که عشق پرید وسط یک بوته گل سرخ.دیوانگی فریاد زد:اومدم

اول همه هم تنبلی را پیدا کرد چون اصلآتلاش نکرده بود که قایم شود.بعد نظافت ئ همین طور یکی یکی

همه را پیدا کرد بجز عشق.

دیوانگی داشت خسته می شد که حسادت حسودی اش گرفت و در گوش دیوانگی گفت که عشق درون

بوته گل سرخ است دیوانگی هم با هیجان یک شاخه کند و درون بوته فرو برد.صدای ناله ای بلند شد و

عشق در حالیکه با دست چشمش را گرفته بود و از آن خون می ریخت بیرون آمد.شاخه چشمان عشق

را کور کرده بود.دیوانگی دستپاچه گفت:دوست عزیزم منو ببخش.حالا چکار کنم ؟چطور می تونم جبران

کنم؟عشق گفت:هیچی دوست من کاری نمی تونی بکنی فقط خواهش می کنم یار من باش همه جا

همراه من باش تا راه رو گم نکنم.

از ان به بعد بود که عشق و دیوانگی همیشه همراه یکدیگر به احساس آدم های عاشق

پیشه سرک می کشند.

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 25 مهر1387 در ساعت: 14:28
|+|
دخترک

با اميدي گرم و شادي بخش       با نگاهي مست و رويائي

دخترك افسانه مي خواند         نيمه شب در كنج تنهائي:

 

بيگمان روزي ز راهي دور

                 مي رسد شهزاده اي مغرور

                       مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

                          ضربه سم ستور باد پيمايش

مي درخشد شعله خورشيد

          بر فراز تاج زيبايش

                 تار و پود جامه اش از زر

                       سينه اش پنهان به زير رشته هائي از در و گوهر

 

مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي

                باد........پرهاي كلاهش را

                               يا بر آن پيشاني روشن

                                             حلقه موي سياهش را ..

 

مردمان در گوش هم آهسته مي گويند:

         "  آه...او با اين غرور و شوكت و نيرو

                             در جهان يكتاست

                                         بي گمان شهزاده اي والاست ..."

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 25 مهر1387 در ساعت: 12:44
|+|
دکتر شریعتی

 

من اكنون احساس مي كنم

 

  بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،

 

  تنها ماندم.

 

  و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.

 

  و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.

 

  و خود را مي نگرم.

 

  و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،

 

  اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،

 

  و هر لحظه كوبنده تر

 

  كه تو اينجا چه مي كني؟

 

  امروز به خود گفتم:

 

  من احساس مي كنم،

 

  كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.

 

  همين و همين........

                                            "شریعتی"

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 16:25
|+|
مترسک !!

 

يك بار به مترسك گفتم:"از تنها ايستادن در اين باغ خسته نمي شوي؟"

در جواب گفت:"در ترساندن لذتي لست كه از ان خسته نمي شوم براي

همين از كارم راضي ام و احساس خستگي نمي كنم."

لحظه اي فكر كردم و گفتم:راست مي گوئي من هم اين لذت را چشيده ام.

در جوابم گفت:"اين طور فكر مي كني؟طعم اين لذت را كسي نمي داند

مگر اينكه چون من مغزش از كاه پر شده باشد."

او را ترك كردم ورفتم وندانستم كه ايا از من تعريف كرد يا مرا

خوار مي داشت.

سالي گذشت و مترسك فيلسوفي دانا شد.وقتي بار دوم از كنارش

 مي گذشتم ديدم دو كلاغ زيركلاهش لانه

مي سازند............

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 16:18
|+|
خیلی سخته عزیزترینت را رها کنی .....

 

من او را رها کردم

  تا او خود را دریابد

  و چقدر سخت است

عزیزترینت را رها کنی

  اما من آنقدر او را دوست دارم

  که او را رها می خواهم برای همیشه

رها از تمامی بندها و زنجیرها

 هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نیود

  چرا که من خود اینگونه خواستم

و هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او

   برای او بندی نساختم

   اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از خود رها بودم

!





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 16:14
|+|
دخترک عاشق بود

                   

                             " http://pardis28.blogfa.com/ "

یه روز یه دختر کوچولو موقع بازی در باغ  عاشق گل آفتابگردان شد...

گلی که ریشه اش تو زمین بود و برگ هاش رو به آسمون....

از اون روز به بعد دخترک هر روز به باغ می رفت و به گلش آب می داد . 

 گاهی دوست داشت با برگهای آفتاب گردان به آسمون بره و به خاطر گلش

روی ماه خدا رو ببوسه...

اما یه روز  خارهای گل  دستهای کوچکش را زخم کرد...

دخترک دردش گرفت و گریه کرد ....

 اما وقتی چشمهای مهربون  گل را  دید با صدای کودکانه فریاد زد:

دوستت دارم.... فقط همین....

و باز فردا دخترک با یه سبد  پر از مهربونی به باغ اومد....  

و باز خارهای گل دستش را زخم کرد...

و باز دخترک دردش گرفت  .... 

 اما گریه نکرد ...!    

فقط سکوت کرد و عاشقانه گلش را ناز کرد  .....

آخه دخترک عاشق شده بود.......

وعشق تنها لطافت برگ های باران زده نیست.....

در خشکسالی باران هم   عاشق باید بود............  

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 16:10
|+|
 

دان میگل روئیز:اگر تمام جهان تو را دوست داشته باشد، این عشق تو را خوشحال نمی کند.چیزی که موجب خوشحالیت است، همان سهیم کردن دیگران در تمام عشق و محبتی است که درون خودت داری.این عشق دگرگونی ایجاد می کند

اما من امروز رو این جمله فکر کردم .....اصلا قبولش ندارم .میدونین چرا ؟

چون چه فایده آدم محبت کنه اما محبتش موجب مزاحمت بشه .

این خیلی بده که آدم یکیو خیلی دوس داشته باشه اما دوس داستنش باعث مزاحمت شه

 

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 15:30
|+|
فرق بین من و تو .........
 
گفتي عاشقمي . گفتم دوستت دارم .

گفتي اگه يه روز نبينمت مي ميرم . گفتم من فقط ناراحت ميشم .

گفتي من به جز تو به كسي فكر نمي كنم . گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم .

گفتي تا ابد تو قلب مني . گفتم فعلا تو قلبم جا داري .

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم . گفتم اگه تو بري با يكي ديگه من فقط دلم مي خواد طرفو خفه كنم

گفتي ......... گفتم ............

حالا فكر كردي فرق ما ايناست ?

فرق ما اينه كه تو دروغ مي گفتي ? من راستشو مي گفتم !

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 13:44
|+|
مهربانم ........

 

 مهربانم ,ای خوب !  
یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا 
بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو  
تک و تنها به تو می اندیشد  
و کمی 
دلش از دوری تو دلگیر است... 
مهربانم ای خوب! 
یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش  
به رهت دوخته بر در مانده 
و شب و روز دعایش این است ,  
زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی 
و دلت همواره , مهو شادی و تبسم باشد... 
مهربانم ای خوب! 
یاد قلبت باشد 
یک نفر هست که دنیایش را 
همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده 
و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد... 
مهربانم ای خوب! 
یک نفر هست که با تو 
تک و تنها , با تو 
پر اندیشه و شعر است و شعور! 
پر احساس و خیال است و سرور! 
مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد 
یک نفر هست که با تو 
به خداوند جهان نزدیک است 
و به یادت هر صبح عکس هایت را

 از ته قلب و دلش می بوسد





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 21 مهر1387 در ساعت: 15:36
|+|
سلام
 

"زیباترین سلام دنیا طلوع خورشید عشق است. آنرا بدون غروب تقدیمت میکنم "

 

 

اگه تا لحظـه مرگم داشـتنت نباشه قـسمت

  بی تو با رویای تو عاشق می مونم تا قـیامت

اگه با هـق هـق تلخم دل آسمون بگـیره

   اگه این قـلب صبورم از غـم عـشقـت بمیره

اگه باز آتیش عـشقـت زندگـیمو بسوزونه

از تو جز یه خاطره حتی اگه چیزی نمونه

من بازم عـاشقـت هـستم گر چه بی صدا شکستم

 با همه حسرت عـشقـت این تویی که می پرستم

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: شنبه 20 مهر1387 در ساعت: 14:54
|+|
قسم به عشقمون...قسم

 

قسم به عشقمون قسم , همش برات دلواپسم

 قرار نبود اينطوري شه يهو بشي همه كسم

    راستي چي شد چه جوري شد اينطوري عاشقت شدم؟

     شايد ميگم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم..

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 18 مهر1387 در ساعت: 10:49
|+|
خبر خبر

 

سلام بچه ها..

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟ این آدرس وب یکی از دوستای خوبم به نام آقا بابک هست پیشنهاد میکنم حتما ببینین و نظر یادتون نره .

 http://love4u-lover.blogfa.com





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 17 مهر1387 در ساعت: 11:54
|+|
تقدیم به بیخیالا
 

 

""گاهی باید کم باشی تا کم بودنت احساس شه نه اینکه نباشی تا نبودنت به یه عادت تبدیل شه ""





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 17 مهر1387 در ساعت: 11:16
|+|
ستاره
 

یک شب خوب تو اسمون یک ستاره ی چشمک زنون خندیدو گفت:"کنارتم تا اخرش تا پای جون ... ستاره ی قشنگی بود ارومو نازو مهربون...ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون...اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون!! ماهه اومد ستاررو دزدیدو برد نا مهربون...ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون...!!! حالا شبا به یاده اون چشم می دوزم به اسمون!...!!!!

 





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 17 مهر1387 در ساعت: 9:53
|+|
یه نکته !
 

سلام دوستای گلم . این متن یکی از نظراتی که واسم گذاشتن. اما هر کاری کردم وبش باز نمیشه .

دوست عزیزم اگر بازم بهم سر زدی واسم وبتو دقیق تر بنویس چون اصلا باز نمیشه


سلام دوست عزیز به وبلاگت سر زدم وبلاگ پر محتوایی داشتی به خاطر همین لینکت کردم .........راستی تو هم یه سری به من بزنhttp://terabitha.blogfa.com/ ازتو هم ممنونمیشم وبلاگ من رو با عنوان پر بیننده ترین وبلاگ در مورد عاشقا لینک کنی






نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 15 مهر1387 در ساعت: 17:5
|+|
عکس شازده کوچولو !!

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 15 مهر1387 در ساعت: 13:38
|+|
شازده کوچولو

 

سلام بچه ها .

مروز واستون یه داستان گذاشتم با اقتباس از داستان"شازده کوچولو".امیدوارم که خوشتون بیاد.

این داستان را تقدیممیکنم به شازده کوچولوی خودم.


شازده کوچولوی قصه ما آنقد مهربان و خوب بود که  به هر جا میرفت  همه به اون علاقه مند میشدند اما شازده کوچولو هیچ کس و هیچ چیزییو نمیدید ، او فقط به سیاره و گل سرخش فکر میکرد ؛ گل سرخی که با غرور با او حرف میزد و لجبازی میکرد.

تا این که یه روزی شازده کوچولو تصمیم گرفت  به سیاره دیگه سفر کنه تا ببینه همه گلای دنیا اینقد مغرورن  .

 شازده کوچولو بار سفر را بست و اومد به زمین که یه بچه روباه را دید . از روباه خوشش اومد و تو دلش گفت : " کاری میکنم که این روباه دستی و آروم شه اون میتونه تو این مدت سرگرمی خوبی واسم باشه شاید اینجوری راحت تر گل رز از یادم بره. " از اون روز به بعد شازده کوچولو اونقدر به روباه محبت کرد و اینقدر با هاش صحبت کرد که روباه به اون وابسته شد.

روباه کوچولو طوری به شازده کوچولو دلبسته شد که  باید هر روز شازده کو چولو را میدید . روباه کوچولو دیگه میتونست صدای پای شازده کوچولو را تشخیص بده . هر روز برای دیدن شازده کوچولو لحظه شماری میکرد .

اما وقتی  چشای روباه کوچولو عادت کرد که شازده را ببینه  و دل کوچولوی  روباه با صدای قدم های شازده کوچولو آشنا شد و عادت کرد، شازده کوچولو به روباه گفت که باید به سیارش برگرده آخه او یک گل داشت که خیلی دوسش داشت.

روباه بارها و بارها این کلمات را از شازده کوچولو شنیده بود . اما برای اینکه شازده کوچولو را از دست نده بغضش را خورده بود و به شازده کوچولو امید داده بود که روزی به سیارش برمیگرده و به گلش میرسه.

و حالا که به شازده کوچولو عادت کرده بود باید به خاطر خود اون ازش جدا میشد. اما حال روباه روز به روز بدتر میشد پس خودش  را به بیماری زد تا شازده کوچولو نفهمه که روباه عاشقش شده .

آخه عشق روباه چه به درده شازده کوچولو میخورد ؟ شازده کوچولو عاشق گل خودش و سیارش بود ، برای او عشق روباه ارزشی نداشت . شازده کوچولو حتی زیبایی روباه را ندیده بود .

شازده کوچولو وقتی برای خدا حافظی از روباه کوچولو اومد دید که چقدر ضعیف شده . بدن ضعیف و نحیف روباه کوچولو بی جان افتاده بود کنار یه تنه درخت .

شازده کوچولو تازه زیبایی روباه را به یاد آورد اما دیگه چه فایده ای داشت ؟

 شازده کوچولو دید روباه با پنجه هاش روی تنه درخت یه چیزی نوشته.

اون به نوشته نزدیکتر شد. روباه روی تنه درخت نوشته بود :

" شازده کوچولوی من تو برو به گل و سیارت برس ... "

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 15 مهر1387 در ساعت: 13:29
|+|
موج

 

تقدیم به داداش حمید جونم

 

ساحل افتاده گفت : گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم ؟

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

هستم اگر مي روم گر نروم نيستم ؟

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

هستم اگر مي روم

         خوشتر ازين پند نيست !!!

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست .

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 14 مهر1387 در ساعت: 14:36
|+|

 

دلو روزنامه پیچیدم
توی جعبه ای گذاشتم
خوبو محکم اونو بستم
راه دیگه ای نداشتم
بردمش اداره ی پست
دادمش برات بیارن
دلو تحویل نگرفتن
لای بسته ها بذارن
گیر دادن دلت بزرگه
نمیشه اونو فرستاد
مونده بودم چه کنم من
دل من یاد تو افتاد
یاد اون روزی که قلبت
یدفعه مثل یه سنگ شد
خاطراتت یادم اومد
دل من دوباره تنگ شذ
حالا من این دل تنگو
میدمش برات بیارن
این دفعه میشه فرستاد
انگاری حرفی ندارن
دل من قد یه دنیا
تورو دوس داره همیشه
پیش من باشی, نباشی
عاشق هیچکی نمیشه
دل من پیش تو باشه
اگه میشه نگهش دار
حس کنم مال تو هستم
لااقل برای یک بار.......





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 11 مهر1387 در ساعت: 15:14
|+|
تشکر
 

 

دوستای خوبم ازتون بابت نظرا و شرکت تونظر سنجی ممنونم





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 11 مهر1387 در ساعت: 14:29
|+|
عیدتون مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
 

سلام

سلام

سلام

سلاممممممممممممممممممممم

سلامت باشینننننننننننننننننننن ... عیدتون مبارک.....

امروز واستون یه عکس درست کردم که هم عیدو بهتون تبریک بگم هم ببینم از کارم خوشتون میاد یا نه ؟

فقط همین  التماس دعااااااااااااااااااااااااا

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 9 مهر1387 در ساعت: 23:47
|+|
جملات قشنگ
 

سلام دوستای گل امروز واستون چند تا جمله قشنگ گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد .

 


 

 

 چقدر خوبه آدم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره.

 

سعي کن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي وتنها ازدنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا انقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد

 

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم ام گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم.....تو نيز به آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نياموخت كه چگونه تو رو فراموش كنم

آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت

 

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد

 

يكي بود يكي نبود زير اين سقف كبود ، يه غريبه آشنا دل و جونم و ربود. اين جوري نگاهم نكن ، گل ياس مهربون . اون غريبه خودتي

 

پرسيدم چرا دوستم داري؟ توي چشمام نگاه كرد وهيچي نگفت گفتم شايد واقعا دوستم نداره؟ وقتي رفت فهميدم دوست داشتن دل ميخواد نه دليل

 

 


 

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند... ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند

 

                

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن

 

 

دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند آنها بدون هيچ توقعي

 

چقدر سخته تو چشم هاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و به جايي که لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوسش داري... چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده... چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي... چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري...

 

 


 

وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني

 

دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد

 

وقتي يه بار ازدوست ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده

 

يک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتي برگشت ديدم چشماش اشکيه و گريه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسيدي؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هيچ وقت همديگرو را نمي بوسن

 

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

 

 


 

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد

، خار خنديد و به گل گفت : سلام و

جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت...

ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ،

دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد..

ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..

صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت : سلام

 

 

  





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 22:53
|+|
بی تو

 

بی تو، مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم

خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد

از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم

گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی

باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت

دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته

در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به

نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی

چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو

هرگز نتوانم نتوانم

روز اول ، که دل من

به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که

تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم

همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که

دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم

آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از

عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی

من از آن کوچه گذشتم


 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 0:25
|+|
من او را دوست دارم

 

در آنجا بر فراز قله کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرها ی تیره پر زد

نگاه روشن امید وارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آ لوده و بیتاب کوبید

در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

زتوفان صدای بی شکیبم

به خود لرزیده در ابری خزیدند

خدا در خواب رویا بار خود بود

به زیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده های خوابگاهش

صدا صد بار نومیدانه بر خاست

که عاصی گرددو بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه خشم

حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می زد از سر درد

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه یک جرعه مهرم

تو آنجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند ا وج گیرد

صدایی دردمند و محنت آلود ؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از صدا دیگر تهی بود

ولی اینجا به سوی آسمانهاست

هنوزم این دیده امید وارم

خدایا این صدا را می شناسی ؟

من او را دوست دارم دوست دارم

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 23:50
|+|
معلم خوب من .....
 

 

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم ...

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد ‏گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر ‏روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت ‏جبران ندم.

ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم‏ ...

خوب ياد گرفتم نه ؟ معلم خوبي هستي ...!!!

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 23:39
|+|
یکم بخندین
 

سالروز اغفال حاج یونس فتوحی توسط هستی گرامی باد و یادش همیشه سبز

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 16:22
|+|
جواب داداش حمید
 

داداش حمیدم منو به یه بازی  دعوت کرده و این بازی این جوریه که باید ۱۰ تا چیزیو که دوس دارم و ۱۰ تا چیزیو که دوس ندارم بنویسم :

۱۰ تا چیزیو که دوس دارم :

۱ . خدا

۲. خانوادم

۳. داداش حمیدم

۴.کامپیوتر

۵. هری پاتر

۶.کانال ایران موزیک

۷. محسن یگانه

۸.گوشیم

۹. اد لیست مسنجرم

۱۰.ساسی مانکن

 

۱۰ تا چیزی که بدم میاد :

۱.دروغ

۲.تکبر

۳.غرور بیجا

۴.فیلم ژاپنی و چینی

۵.درس ریاضی

۶.انسان بی مرام

۷.آدم بی ادب

۸.گرد گیری

۹.جارو برقی

۱۰.کله پاچه و شلغم و کلم و .........

 

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 0:9
|+|
جواب دوستای خوبم .....
 

سلام سلام سلام.

مرسی از دوستای باحال و عزیزم که بهم سر میزنن و واسم نظز میذارن . خیلی ممنونم از همتون .

راستیییییییییییی یکی از دوستای گلم ازم پرسیده بود که خواننده آهنگ نمیخواستم کیه ؟

جواب اینه که بهنام علمشاهی این آهنگ بسیار زیبا را خوانده .

خداوکیلی خیلی قشنگ خونده اتفاقا تو پارک نزدیک خونمون برنامه داشت همین ترانه ار اجرا کردش . خدا وکیلی خیلی خیلی خیلی  قشنگ بودش !!!

 

 





نويسنده: هما مورخ: جمعه 5 مهر1387 در ساعت: 22:45
|+|
NP )
 

دوستای گل من بازم سلام ...

من امشب به ۲ تا وبلاگ سر زدم متن نمیخواستم را دقیقا همون جوری بدون ۱ ذره تغییر و تحول انداخته بودن تو وبلاگشون .

انقد خندیدم که خدا میدونه .

یکی از دوستای خوبم هم اومدن واسم نظر گذاشتم که من معضرت میخوام متنتون را پاک کردم .

اما من این طوری بیشتر ناراحت شدم به خدا ......

هر کدام از دوستای گل من که میخوان میتونن از مطالب وبلاگ من استفاده کنن اما خواهش میکنم حد اقل به خودم اطلاع بدن اگه ندادن لااقل یه نظر کوچولو واسم بذارن .......

 

 





نويسنده: هما مورخ: جمعه 5 مهر1387 در ساعت: 0:27
|+|
یه خواهش ؟!!
 

دوستای گلم من ۲ روزه که یه نظر سنجی تو وبم گذاشتم .

ازتون خواهش میکنم یه نظر بدید به خدا ثواب داره وقتی هم که نمیبره ازتون .

بابا جون من به این نظراتون نیاز دارم وگر نه که مریض نبودم نظر سنجی بذارم تو وبم

 مرسی از دوستای که برام نظر گذاشتن





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 23:56
|+|
یه بدشانسی دیگه !!!
 

سلام دوستای گلم امشب حالم گرفته شد . آخه میدونین چیه ؟ امشب اومدم با کلی ذوق و شوق

برم آفامو بخونم و با داداشی حمید و سعید چت کنم دیدم ای داد بیداد .

آدیم باز نمیشههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه .

خیلی اعصابم داغون شد . خداوکیلی ایشالاه هیچ کسی تو زندگیش به درد امشب من مبتلا نشه

 

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 23:27
|+|
فقط عکس !!!!
 

سلام دوستای گلم .

این بار و تو این آپ فقط و فقط براتون عکس میذارم .

 

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 14:44
|+|
نمیخواستم
 

نمیخواستم عکساتو پاره کنم

نمیخواستم دلو بیچاره کنم

نمیخواستم تو را آواره کنم

ولی مجبور شدم این کارو کنم

نمیخواستم ببینم اشک تو را

عزیزم گریه دیگه بسه برو

 

به خدا نمیخواستم .میدونستم تو بری تنها میمیرم

نمیخوام بیشتر از این شکسته شی

نمیخوام باهام بیای که خسته شی

نمیخوام که بگذرم به سادگی

عزیزم برو برس به زندگیت

 

 





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 3 مهر1387 در ساعت: 14:58
|+|
بیچارگی
 

سلام دوستای گلم .

 این بلاگفا چند وقته که هی داره ضد حال میزنه . خب ما چیکار کنیم ؟ هان ؟ اون از دیرزو که وبها بالا نمیامدند و این هم از امروز که هیچ وبی نظر نمیگیره . البته این اتفاق خیلی وقت پیش هم افتاده بودا اما مات به روی خودمون نیاوردیم . فکر میکنم روزه و روزه داری به مدیرا و مسئولهای بلاگفا فشار آورده من که دیگه کلافه شدم .





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 3 مهر1387 در ساعت: 14:35
|+|
نکته کنکوری !
 

سلام بچه ها .

امشب میخوام یه تشکر ویژه بکنم از کسی که خیلی خیلی بهم کمک کرد.

در هر موقعیتی و در هر جایی . اون شخص کسی نیست جز یه داداشیه خوب و مهربان و گل به اسم داداش حمید .

میتونم دقیقا اینو بگم که یکی از بهترین های دنیاست و اینو به خدا از ته دلم میگم .

میخوام سورپرایزش کنم و بهش بگم " بهترین داداشی دنیا دوست دارم با ص صابون تا همه تو کفش بمونن  "

داداشی نمونه ای

داداشی یه دونه ای

دااشی دردونه ای

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 1 مهر1387 در ساعت: 22:26
|+|
بدون شرح !
 

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 1 مهر1387 در ساعت: 21:53
|+|
دلم یه دنیا گرفته
 

سلام

دوستای خوبم دیشب بهترین شب عمرم بود . شبی که انگار تازه فهمیده بودم کیم؟ کجام ؟

تازه فهمیدم که به جز خدا نمیتونم با هیچ کسی راحت باشم . فقط اونه که تا ته جریان را میدونه .

میدونه که الان اون کجاس؟ تو دلش چی میگذره .

من همه چیو واگذار کردم به خدا . دیشب ازش قول گرفتم  که کمکم کنه به اینکه پیشرفت کنم .

به اینکه دیگه شخص دیگه ای را سر راهم قرار نده . به این که سر قولم بمونم .

و اینو میدونم که میتونم البته با کمک خدا.

میخوام اونقدر پیشرفت کنم که وقت فکر کردن به هیچ چیزی غیر از  (¯`•.__ .•´¯).نداشته باشم .

دیشب نتونستم واسه خودم دعا کنم . وقتی قران را روی سرم گرفته بودم و میگفتم الغوث الغوث واسه خودم نمیگفتم .نمیتونستم بگم .

خودم را فراموش کرده بودم . انگار که اون بودم . انگار خودم را نمیشناختم و تمام فکرم مشغول اون بود.

من که به کلی میخواستم فراموشش کنم چرا درست تو دقیقه نود باید این اتفاق میافتاد ؟

نمیدانم شاید حکمتی توش بوده . امیدوارم که این طوری بوده باشه

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 1 مهر1387 در ساعت: 21:44
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir