تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند .تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست .
********
آدمک آخر دنیاست بخند * آدمک مرگ همین جاست بخند * آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند * دستخطی که تو را عاشق کرد * شوخی کاغذی ماست بخند * فکر کن درد تو ارزشمند است * فکر کن گریه چه زیباست بخند * صبح فردا به شبت نیست که نیست * تازه انگار که فرداست بخند * راستی آنچه که یادت دادیم * پر زدن نیست که درجاست بخند * آدمک نغمه آواز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند *****
دان میگل روئیز:اگر تمام جهان تو را دوست داشته باشد، این عشق تو را خوشحال نمی کند.چیزی که موجب خوشحالیت است، همان سهیم کردن دیگران در تمام عشق و محبتی است که درون خودت داری.این عشق دگرگونی ایجاد می کند
اما من امروز رو این جمله فکر کردم .....اصلا قبولش ندارم .میدونین چرا ؟
چون چه فایده آدم محبت کنه اما محبتش موجب مزاحمت بشه .
این خیلی بده که آدم یکیو خیلی دوس داشته باشه اما دوس داستنش باعث مزاحمت شه
نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 15:30
مهربانم ,ای خوب ! یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو تک و تنها به تو می اندیشد و کمی دلش از دوری تو دلگیر است... مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است , زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی و دلت همواره , مهو شادی و تبسم باشد... مهربانم ای خوب! یاد قلبت باشد یک نفر هست که دنیایش را همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد... مهربانم ای خوب! یک نفر هست که با تو تک و تنها , با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است و به یادت هر صبح عکس هایت را
از ته قلب و دلش می بوسد
نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 21 مهر1387 در ساعت: 15:36
یک شب خوب تو اسمون یک ستاره ی چشمک زنون خندیدو گفت:"کنارتم تا اخرش تا پای جون ... ستاره ی قشنگی بود ارومو نازو مهربون...ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون...اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون!! ماهه اومد ستاررو دزدیدو برد نا مهربون...ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون...!!! حالا شبا به یاده اون چشم می دوزم به اسمون!...!!!!
نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 17 مهر1387 در ساعت: 9:53
سلام دوستای گلم . این متن یکی از نظراتی که واسم گذاشتن. اما هر کاری کردم وبش باز نمیشه .
دوست عزیزم اگر بازم بهم سر زدی واسم وبتو دقیق تر بنویس چون اصلا باز نمیشه
سلام دوست عزیز به وبلاگت سر زدم وبلاگ پر محتوایی داشتی به خاطر همین لینکت کردم .........راستی تو هم یه سری به من بزنhttp://terabitha.blogfa.com/ ازتو هم ممنونمیشم وبلاگ من رو با عنوان پر بیننده ترین وبلاگ در مورد عاشقا لینک کنی
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 15 مهر1387 در ساعت: 17:5
مروز واستون یه داستان گذاشتم با اقتباس از داستان"شازده کوچولو".امیدوارم که خوشتون بیاد.
این داستان را تقدیممیکنم به شازده کوچولوی خودم.
شازده کوچولوی قصه ما آنقد مهربان و خوب بود کهبه هر جا میرفتهمه به اون علاقه مند میشدند اما شازده کوچولو هیچ کس و هیچ چیزییو نمیدید ، او فقط به سیاره و گل سرخش فکر میکرد ؛ گل سرخی که با غرور با او حرف میزد و لجبازی میکرد.
تا این که یه روزی شازده کوچولو تصمیم گرفتبه سیاره دیگه سفر کنه تا ببینه همه گلای دنیا اینقد مغرورن.
شازده کوچولو بار سفر را بست و اومد به زمین که یه بچه روباه را دید . از روباه خوشش اومد و تو دلش گفت : " کاری میکنم که این روباه دستی و آروم شه اون میتونه تو این مدت سرگرمی خوبی واسم باشه شاید اینجوری راحت تر گل رز از یادم بره. " از اون روز به بعد شازده کوچولو اونقدر به روباه محبت کرد و اینقدر با هاش صحبت کرد که روباه به اون وابسته شد.
روباه کوچولو طوری به شازده کوچولو دلبسته شد کهباید هر روز شازده کو چولو را میدید . روباه کوچولو دیگه میتونست صدای پای شازده کوچولو را تشخیص بده . هر روز برای دیدن شازده کوچولو لحظه شماری میکرد .
اما وقتیچشای روباه کوچولو عادت کرد که شازده را ببینهو دل کوچولویروباه با صدای قدم های شازده کوچولو آشنا شد و عادت کرد، شازده کوچولو به روباه گفت که باید به سیارش برگرده آخه او یک گل داشت که خیلی دوسش داشت.
روباه بارها و بارها این کلمات را از شازده کوچولو شنیده بود . اما برای اینکه شازده کوچولو را از دست نده بغضش را خورده بود و به شازده کوچولو امید داده بود که روزی به سیارش برمیگرده و به گلش میرسه.
و حالا که به شازده کوچولو عادت کرده بود باید به خاطر خود اون ازش جدا میشد. اما حال روباه روز به روز بدتر میشد پس خودشرا به بیماری زد تا شازده کوچولو نفهمه که روباه عاشقش شده .
آخه عشق روباه چه به درده شازده کوچولو میخورد ؟ شازده کوچولو عاشق گل خودش و سیارش بود ، برای او عشق روباه ارزشی نداشت . شازده کوچولو حتی زیبایی روباه را ندیده بود .
شازده کوچولو وقتی برای خدا حافظی از روباه کوچولو اومد دید که چقدر ضعیف شده . بدن ضعیف و نحیف روباه کوچولو بی جان افتاده بود کنار یه تنه درخت .
شازده کوچولو تازه زیبایی روباه را به یاد آورد اما دیگه چه فایده ای داشت ؟
شازده کوچولو دید روباه با پنجه هاش روی تنه درخت یه چیزی نوشته.
اون به نوشته نزدیکتر شد. روباه روی تنه درخت نوشته بود :
" شازده کوچولوی من تو برو به گل و سیارت برس ... "
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 15 مهر1387 در ساعت: 13:29
دلو روزنامه پیچیدم توی جعبه ای گذاشتم خوبو محکم اونو بستم راه دیگه ای نداشتم بردمش اداره ی پست دادمش برات بیارن دلو تحویل نگرفتن لای بسته ها بذارن گیر دادن دلت بزرگه نمیشه اونو فرستاد مونده بودم چه کنم من دل من یاد تو افتاد یاد اون روزی که قلبت یدفعه مثل یه سنگ شد خاطراتت یادم اومد دل من دوباره تنگ شذ حالا من این دل تنگو میدمش برات بیارن این دفعه میشه فرستاد انگاری حرفی ندارن دل من قد یه دنیا تورو دوس داره همیشه پیش من باشی, نباشی عاشق هیچکی نمیشه دل من پیش تو باشه اگه میشه نگهش دار حس کنم مال تو هستم لااقل برای یک بار.......
نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 11 مهر1387 در ساعت: 15:14
سلام دوستای گل امروز واستون چند تا جمله قشنگ گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد .
چقدر خوبه آدم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره.
سعي کن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي وتنها ازدنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا انقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد
زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم ام گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم.....تو نيز به آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نياموخت كه چگونه تو رو فراموش كنم
آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد
يكي بود يكي نبود زير اين سقف كبود ، يه غريبه آشنا دل و جونم و ربود. اين جوري نگاهم نكن ، گل ياس مهربون . اون غريبه خودتي
گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند... ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانهای بدنام گفتند
کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن
دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند آنها بدون هيچ توقعي
چقدر سخته تو چشم هاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و به جايي که لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوسش داري... چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده... چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي... چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري...
وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني
دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد
وقتي يه بار ازدوست ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده
يک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتي برگشت ديدم چشماش اشکيه و گريه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسيدي؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هيچ وقت همديگرو را نمي بوسن
فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد
غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد
، خار خنديد و به گل گفت : سلام و
جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت...
ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ،
دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد..
ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..
صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد
گل صميمانه به او گفت : سلام
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 22:53
من امشب به ۲ تا وبلاگ سر زدم متن نمیخواستم را دقیقا همون جوری بدون ۱ ذره تغییر و تحول انداخته بودن تو وبلاگشون .
انقد خندیدم که خدا میدونه .
یکی از دوستای خوبم هم اومدن واسم نظر گذاشتم که من معضرت میخوام متنتون را پاک کردم .
اما من این طوری بیشتر ناراحت شدم به خدا ......
هر کدام از دوستای گل من که میخوان میتونن از مطالب وبلاگ من استفاده کنن اما خواهش میکنم حد اقل به خودم اطلاع بدن اگه ندادن لااقل یه نظر کوچولو واسم بذارن .......
این بلاگفا چند وقته که هی داره ضد حال میزنه . خب ما چیکار کنیم ؟ هان ؟ اون از دیرزو که وبها بالا نمیامدند و این هم از امروز که هیچ وبی نظر نمیگیره . البته این اتفاق خیلی وقت پیش هم افتاده بودا اما مات به روی خودمون نیاوردیم . فکر میکنم روزه و روزه داری به مدیرا و مسئولهای بلاگفا فشار آورده من که دیگه کلافه شدم .
نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 3 مهر1387 در ساعت: 14:35