تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دل هایی که آنها را راندند .تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست .
******** وقتی نیستی گل هستی خشک و بیرنگ میشه × نمیدونی که چقدر دلم برات تنگ میشه × وقتی نیستی گلای باغچه نگاهم میکنند × با زبون بسته محکوم به گناهم میکنند × گلها میگن که با داشتن یه دنیا خاطره × چرا دیوونگی کردی و گذاشتی که بره ×
ممنونم از نظراتتون . امشب آپم با بقیه آپام متفاوته . در حقیقت داداش حمیدم منو به یه بازی دعوت کرده که باید 5 تا چیزی که میترسم و چندشم میشه اینجا براتون بنویسم
۱ - دوست نامرد
۲- آدم دروغ گو
۳-سوسک
۴-تاریکی
۵-ارتفاع
من در آخر با تشکر از داداش حمید ۶ تا از دوستای خوبم را به این بازی دعوت میکنم :
۱)ندا خانوم گل
۲)آقا محسن (عزرائیل)
۳)سایه خانوم عزیزم
۴)راوی
۵)آقا حمید (غریبه)
۶) نینا جان
و از سعید جان پسر دایی خوبم معذرت میخوام چون داداش حمید قبلا دعوتش کرده بود دعوتش نکردم .
نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 28 آبان1387 در ساعت: 21:56
خیلی خیلی ناراحتم از زندگی سیر شدم نمیدانم به کی گیر بدم ؟
میگین چرا ؟ به خاطر اینکه من بیچاره امسال هیچ درسی نخونده بودم واسه کنکور به همین خاطر امیدی به قبولی نداشتم و فقط تهران و کرج را زدم .
بعد هم با خیال راحت نشستم واسه سال دیگه بخونم که قبول شم
غافل از اینکه وقتی کارنامه ها اومد رفتم دیدم رتبم جوری بود که اگه شهرستان زده بودم قبول بودم میخواستم خودم و بکشم .
هیییییییییی من چرا باید این جوری میشدم ؟ آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااا ؟
حالا باید بشینم گوشه خونه درس بخونم و معلما و مشاورا همش سر کوفت بزنن و هی بگن :"درس بخون . ۲ ساعت خواب کافی . تلوزیون نبین . این کارو نکن . کنجد بخور بادوم بخور درد بخور" و هی حرفاشونو عین چماق بکوبن تو فرق سرم
اگه پسر بودم حتما معتاد میشدم یا مثلا این طوری چون کلاس سیگار برگ بیشتره
بگذریم که من حتی قلیون هم نمیکشم چه برسه به سیگار و اعتیاد
راستی اگه شماها جای من بودین چیکار میکردید ؟ منتظر نظراتون هستم
نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 15 آبان1387 در ساعت: 12:12
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم .خالا میفهمم که گل نیلوفر مغرور نبوده .
ღ♥ღღ♥ღ
خدا جون وقتي مرا نقاشي مي کردي زيبا نقاشي ام کردي ممنون!!! سالم نقاشي ام کردي باز هم ممنون... با غرور نقاشي ام کردي باز هم ممنون... ولي آخه خدا جونم چرا تنها نقاشي ام کردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ღ♥ღღ♥ღ
فقط تو ميتوني كاري كني كه
دلم از اين همه حسرت جدا شه
به تنهاييت قسم تنهاي تنهام
اگه دستم تو دست تو نباشه
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 13 آبان1387 در ساعت: 22:8
پرسشنامه ای که در دانشگاه نورث استرن بوستون تهیه شده است ، چندان به جزئیات عشق کاری ندارد و به طور کلی ، میخواهد ببیند که آیا شما اصلا عاشق هستید یا نه ؟ و اگر عاشق هستید چقدر عاشق هستید ؟
اگر برای خودتان هم دانستن این موضوع جالب است بهتر است که پرسشنامه زیر را پر کنید :
طرز تکمیل پرسشنامه :
عبارات پایین صفحه را بخوانید، معشوقتان را تصور کنید و به جای کلمه "او" نام معشوقتان را بگذارید. حالا جلوی هر عبارت ، این طوری شماره بگذارید :
اگر با هر عبارت کاملا موافق بودید، عد 7
اگر نسبتا موافق بودید عدد 6
اگر کمی موافق بودید عدد 5
اگر مطمئن نبودید عدد 4
اگر با آن کمی مخالف بودید عدد 3
اگر نسبتا مخالف بودید عدد 2
و اگر کاملا مخالف بودید عدد 1 را جلوی عبارت بنویسید :
1.همیشه برای رسیدن به او خیلی عجله دارم .
2.او را خیلی جذاب میدانم.
3.او نسبت به بیشتر مردم، عیب های کمتری دارد.
4.برای او هر کاری که لازم باشد انجام میدهد.
5.به نظر من او خیلی دلنشین است.
6.دوست دارم احساساتم را با او در میان بگذارم.
7.وقتی کاری را با او انجام میدهم، آن کار برایم خیلی دلنشین میشود.
8.دوست دارم که او مال ممن باشد.
9.اگر اتفاقی برای او بیفتد ، خیلی ناراحت میشوم.
10.خیلی وقت ها به او فکر میکنم.
11.این برایم خیلی مهماست که او به من علاقه داشته باشد.
12.وقتی با او هستم کانلا خوشحالم.
13.برایم خیلی دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم.
این هم یه داستان دیگه از من بخونین و مثل داستان مانکن نظر ندید
توی یه روزبارانی اتفاق افتاد. توی بالکن بودم و بارشباران را تماشا میکردم که یه صدایی از اتاقم به گوشم رسید . در اتاقم را باز کردم. یک کبوتر سپید را دیدم که با نگاه معصومش از پشت پنجره بهم زل زده بود. معلوم بود ؛ از نگاهش فهمیدم که التماسم میکنه. رفتم طرف پنجره اتاقم و پنجره را واسش باز کردم.
کبوتر سپید بی رمق افتاد توی آغوشم و آرام گرفت بالش بد جوری زخمی بود. آرامش خاصی بهم دست داد،کبوتر سپید چند روزی میشد که مهمون من بود عادت کرده بود که هر شب واسش یه قصه بگم و با قصه من خوابش ببره.
تنها کسی بود که به قصه های من گوش میداد. بال کبوتر کم کم خوب شد اما بازم از پیشم نرفت . هر چه قدر بهش گفتم آسمون جای توئه نه آغوش من اما این حرفا به گوشش نرفت تا اینکه من بهش بد جوری عادت کردم و این من بودم که باید واسش قصه میگفتم تا خوابم ببره ؛ اما نمیدونستم رسم کبوترا اینه که وقتی یه نفر عاشقشون شد پر بکشن و برن واسه همیشه...
کبوتر من هم مثه بقیه کبوترا همین که ماجرا را فهمید از اتاقم پر کشید و رفت به آسومونا و پشت سرش را هم نگاه نکرد. اما من هنوز هم منتظرش هستم و خواهم ماند تا ابد.
خواهش میکنم هر کسی یه کبوتر سپید با چشمای سیاه و پر از التماس و یه دل مهربون دید به اون از طرف من بگه که :"آغوش من همیشه واست بازه پس به یاد همون روز بارونی دوباره بیا کنارم. "
نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 7 آبان1387 در ساعت: 11:56
سلام دوستای خوبم.این داستان نوشته خودم هست پیشنهاد میکنم که حتما بخونیدش
لطفا نظر یادتون نره .
چند وقت پیش بود که توی مغازه دیدمش ، زل زده بود به چشام ، زیر چشمی نگاهش کردم و از کنارش رد شدم. انگار داشتن قلبم رو از جا میکندند وقتی به خانه بر گشتم تصویر لبخندش توی ذهنم مجسم میشد، یهو تمام تنم داغ میشد و گر میگرفتم.
فردا هم به طور اتفاقی از کنار همان مغازه رد شدم داخل مغازه را نگاه کردم خبری ازش نبود به خودم گفتم شاید مشتری مغازه بوده ولی از ندیدنش احساس ناراحتی میکردم.
از این جریان چند وقت گذشت و من کم کم داشتم ماجرا را فراموش میکرم که مجبور شدم دوباره به اون مغازه برم . خریدم را کردم موقع تسویه حساب بود که دوباره همون جوان را دیدم در جا خشک شده بودم مثل دفعه اول بهم لبخند زده بود این بار شیک تر از بقیه روزها بود ..... به خودم اومدم و پول اجناس را به فروشنده دادم و ساک خریدم را برداشتم توی راه تمام حواسم به اون جوان بود .
تصمیم خودم را گرفتم که فردا هم به بهانه ای به مغازه برم . فردا با دوستم به مغازه رفتم . خدا خدا میکردم که اون هم اونجا باشه . دوستم از من مشتاق تر بود و میخواست ببینه که این جوون کی هست که دل من سنگ دل را که هرچی عشق و عاشقه را مسخره میکرم به دست آورده. چشمام را بستم و یه نفس عمیق کشیدم و از ماشین پیاده شدیم.
داخل مغازه که شدم اولین نفری بود که چشمم به چشمش افتاد و لبخند زیبای کنج لباش من را محو خودش کرد لباس را عوض کردم و با شادی وصف نا پذیری از مغازه خارج شدم همه حواسم به اون بود طوری که اصلا متوجه دوستم که همراهم بود نشدم که ناگهان صدای خندش من را به خودش آورد .
از ته دل داشت میخندید و به من نگاه میکرد. دلیل خندش را نه پرسیدم و نه بهم گفت .
به هر حال هر روز به بهانه ا ی از جلوی مغازه رد میشدم اون هم هر روز شیک تر و گیرا تر میشد. تا اینکه تصمیم قطعی خودم را گرفتم .
قید غرورم را زدم و گفتم فدای سرش اون روز بهترین لباسم را پوشیدم و آرایش ملایمی کردم و راه افتادم به طرف مغازه خدا را شکر مغازه خیلی خلوت بود کنارش ایستادم نگاهش مثل همیشه نافذ و گیرا بود . خیلی شمرده و آروم صحبتم را باهاش شروع کردم و بهش فهموندم که چقدر بهش عادت کردم اما ساکت ساکت بود دریغ از یه کلمه، منم گذاشتم رو این حساب که شوکه شده و سریع از مغازه زدم بیرون ....
یه جورایی عذاب وجدان داشتم و به خودم لعنت فرستادم که چرا بهش گفتم که دوسش دارم اون شب همش گریه کردم و به خودم گفتم : " دیگه نباید مزاحمش باشم " اما صبح که شد دلم طاقت نیاورد و رفتم به مغازه این بار جلوی در مغازه بودش . دورا دور نگاهش میکردم که یهو یه صحنه ای دیدم که من را بهم ریخت اعصابم خرد شد . یعنی اون دختر کی میتونست باشه ؟ کی بود که خودش را توی دل اون جا کرده بود ؟ خدای من نکنه قبل از من توی زندگی اون بوده ؟ تمام فکرم مشغول بود .
فردا اولین کاری که کردم این بود رفتم مغازه اما باز هم با همون صحنه روبه رو شدم وای خدای من یعنی عشق من تباه شده بودم دست دختره توی دستاش بود و اون هم واسش لبخند میزد زدم زیر گریه به خودم گفتم دیگه حتی اسمش را هم نمیارم با تمام وجودم ازش متنفر شده بودم .
چند روز از ماجرا گذشت اما باز هم طاقت نیاوردم . فردا موقع برگشتن از کلاس رفتم مغازه چند تا دختر واساده بودن روبه روش اون هم مثل همیشه بهشون لبخند میزد نمیدونستم ازش متنفرم یا نه؟ اما یه حسی بهم میگفت برو خودت را بهش نشون بده شاید تو را بیشتر دوست داشته باشه .
از کنارش رد شدم دریغ از یه نیم نگاه این بار مطمئن شدم که کاملا ازش بیزار شدم . آروم دم گوشش گفتم خیلی بی معرفتی همین که فهمیدی من عاشقتم این کار ها وکردی که دل من را بشکنی ؟ حیف .......
چشمای خیسم را بستم و کوله ام را کوبیدم بهش دلم یه لحظه لرزید .... با اضطراب برگشتم .چیزیرو که میدیدم نتونستم باور کنم .همه متعجبانه بهم نگاه میکردند تنها کسی که میخندید اون دختره مزاحم بود .
با خوشحالی رفت طرف صاحب مغازه و بهش گفت :" خب حالا این کت را چند میدی؟ حالا که مانکنش شکسته "
همین که گفت مانکن من به خودم لرزیدم و تازه فهمیدم که چی شده .... دقیق که شدم دیدم جلوم یه مجسمست که کاملا خرد شده . دیگه هیچ شباهتی به اون جوان نداشت ، صورتش از وسط دو نیم شده بود اما هنوز داشت لبخند میزد. به خودم خندیدم اما چشمام خیس خیس بودن . یعنی من فقط عاشق یه مانکن شده بودم که از جنس سنگ و خاک بود و توی سینش قلبی نداشت و اگر هم داشت از جنس سنگ بود، فقط یه مشت گچ بود که برایش فرقی نداشت واسه کی میخنده؟ اصلا کی دوسش داره و کی ازش متنفره ؟ فرق بین اشک و لبخند را نمیفهمید و عشق رو.
دلم واسه خودم سوخت واسه اون همه مدتی که عاشقش شده بودم هنوز هم باورم نمیشد .همین جور گریه میکردم که صاحب مغازه جلو اومد و گفت اشکالی نداره اون فقط یه مجسمه بود حالا که چیزی نشده ته ماجرا این است که پول مجسمه را بهم بدی .
این جمله را که گفت من خرد شدم مثل همون مجسمه .... پول مانکن را دادم به صاحب مغازه و با کلی بغض از مغازه بیرون اومدم.
من اون روز عشقم را به یه بهای کمی فروختم به بهای قیمت اون مانکن . به یه بهای خیلی کم بهترین روزای زندگیم را از دست دادم . هنوزم دارم تاوان اون عشق را میدم . بعد از اون جریان هیچ کس دیگه ای توی دلم جا نگرفت، منم شدم مثل همون مانکن، قلبم از جنس گچ شده بود .
احساس میکنم هنوز هم حضور دارد، هنوز هم برای من حکم همان عشق اولی را داره که دیدمش. دیگه نتونستم به هیچ کسی دل ببندم و اسمش را هم گذاشتم وفاداری !!!
نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 6 آبان1387 در ساعت: 13:33