تبليغاتX

ღ♥ღ فقط عاشقا بیان توو! ღ♥ღ





درد و دل

آثار بجا مانده از يك عاشق :

نويسنده :

دوستان

دوستان عاشق

موضوعات :

آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوي دوستان

كد جاوا :
ღ♥ღ تو را اونجوری که هستی میخوام ღ♥ღ

 

سلام بچه ها  . خیلی وقت بود که نبودم اما اومدم .دلم واستون خیلی تنگ شده !

ببخشید که نتونستم واسه خیلی از دوستان نظر بزارم و جواب محبتاشون را بدم . اما یاد همتون هستم .

منم که اینجا تو غربت موندم و گیر کردم   دلتنگیاش اگه نبود خیلی خوب بود اما بگذریم که خونمون هم یه جورایی دلتنگ بودیم ....دلم واسه همتون تنگیده ! واسه آجی الی هم همین طور ...  ریحانه هم همین طور     ! الهه جونم از تو هم ممنونم که به یاد من هستی و من و تنها نمیزاری 

دیشب تو سوئیتمون جشن تولد رکسانا جون بود جای دوستای خوبم خالی   . جمعه هم تولد سونیا جونه    چهارشنبه هم که درسامون را میخونیم و پروژه هامون را انجام میدیم    ۵ شنبه هم با شقایق جونم میخام برم مشهد    .

اینم از آپ جدید من  . دوستون دارم تا آپ بعد بای بای .... 

 

 

چشمام و ببین دستام و بگیر

نگو دیگه نگو کوچیک و کم بودی

مغرور از هم و نه دور از هم و

من و تومال هم قسمت هم بودیم

نمیدونم که میدونی بدون تو نمیتونم

نمیدونم که میدونی تو نباشی نمیمونم

نمیدونم بدون من میتونی یا نمیتونی

تومیتونی که دستاتو به دست من برسونی

من و اونجوری که هستم بشناس با یه دنیا احساس

تو را اونجوری که هستی میخوام دیگه نه واسه رویاهام

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 17 آبان1388 در ساعت: 13:50
|+|
ღ♥ღ تولدت مبارک ღ♥ღ
 



سلام . حالتون ؟ احوالتون ؟ خوبین ؟ خوشین ؟ چه خبرا ؟ به به ببین چه خبره اینجا !!

امروز اینجا یه قانون داره  قانونشم اینه که هر کی اومده اینجا باید غم هاشو بزاره جلو در بعد بیاد توو !! 

وقتی هم خواست بره میتونه غم ها را جا بزاره یا اینکه دوباره بر داره و بره اما "وورد غم ها ممنوع" .

امروز اینجا یه خبراییه ، بببین چه شلوغ پلوغه .....  بادکنک ها را نگاه کن ..  نگا کن همه دارن میخندن پس یالا تو هم شروع کن به خنده و شادی .... آخه امروز روز تولد یکی از قشنگ ترین و مهربون ترین و بهترین فرشته های خداست فرشته ای که یه ساله ازش بی خبرم و امیدوارم هر جا هست خوش باشه 

اوون فرشته امروز میره تو 24 سالگی که انشاالله تولد 124 سالگیش را با شما دوستای خوبم جشن بگیریم . 

نازنینم چه دعا بهتر از این ؟ خنده ات از ته دل ، گریه ات از سر شوق ، هر غروبت دلشاد فکر کنم امروز توو پادگان واسش جشن تولد گرفتن دوستاش  شایدمممممممم مرخصی داشته باشه اما مهم اینه که هر جا که هست خوش باشه امیدوارم بهترین جشن تولدش را داشته باشه 

حالا همه باهم : "تولد تولد تولدت مبارک " حالا بیایین وسط ..  به به سلام علیکم ریحانه جونم  خوبی خانومی ؟ صفا آوردی عزیزم . اِ ، الی جون   تو هم که اومدی . قربونتون برم صفا آوردید ... به به آقا حمید   هم که هستن ! نینا خان   هم هست به به خوبی الهه جونم  ؟؟؟ اِ ببخشید نگار  جونم شما را ندیدم عزیزم .. وای چه شلوغ شده ، به به علی   آقای خودمون شما هم که هستی ... خب پس حالا که اومدی تا اینجا باید واسمون بخونیا فعلا از خودتون پذیرایی کنید به به نوید خان   هم که هستن آقا محمد رضا   هم هست بابا خیالت راحت اسمم هماس نه غزل از فرزین گوش بر هم خبری ندارم 

ستاره جونم  خوشحالم که جشنمون را نورانی کردی خانومی میبینم که با غزل   خانوم گل اومدید . خوش اومدید  به به مهمون جدیدم داریمم الیاس خان به به 

خب حالا حالااااااااااااا حالاااا 6X8 تیاش بیان وسط سریع ، اگه این و دوس ندارین بریم تو فاز بندری حالا همگی بیان وسط مسط ببینم جسد مسد دخترا رااااا

          

   

به به ....  حالا نوبت کیک تولده ... خودش که نیست مجبوریم زحمت فوت کردن شمع عا را بندازیم گردن ریحانه جوووووووووون و الی جوووووووون خودم هم این یکی را فوت میکنم .

     

حالا کادووووووووووو .اینم کادو من و الی و ریحانه 

قبل رفتن یه عکس دسته جمعی هم بندازیم  آهان ۱ ۲ ۳   

خب امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون .... دوستون دارم . بازم جشن تولدش مبارک 

و اما در آخر : "ماه به من گفت اگر عشقت به تو پیامی نمیدهد چرا ترکش نمیکنی ؟؟؟ لبخندی زدم و گفتم : مگر آسمان تو را ترک میکند زمانی که نمیدرخشی ؟؟ "

اینم از شعر آخر . امیدوارم خوشتون بیاد . تا آپ بعدی خدانگهدارتون باشه

 

 

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن توو خيالم عكس بگيرم

من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزنم

تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش دريا و موج و ماهياش

بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک

با صدتا دریا پر عشق و اشتياق و پولک

یه عاشق با یه قلب بیقرار و کوچک

فقط مي خوان بهت بگن:

  عزیز دل تولدت مبارک 

 

 

 



         


 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 26 شهریور1388 در ساعت: 14:49
|+|
ღ♥ღ ما هم رفتنی شدیم ღ♥ღ

 

سلام بچه ها 

خوبید ؟؟؟؟ خوشید ؟؟؟ تابستون خوش میگذره ؟؟؟؟ با ماه رمضان چه میکنید ؟؟؟؟ نماز روزتون قبول 

موقع دعا ما را فراموش نکنید ها مطمئن باشید منم  واسه تک تکتون دعا میکنم 

دوستون دارم 

یهو همه چی عوض شد  نمیدونم چرا ؟؟؟؟ عشق یعنی چی ؟؟؟ چرا خدا ما را به اونی که دوسش داریم نمیرسونه ؟؟؟ چرا باید اینقدر عذاب بکشیم ؟؟؟ نمیدونم چه رسمیه ....  "چه رسمی داره این دوره زمونه که هر روزش یه جا عاشق کشونه"   

یه موقع هایی اصلا تعجب میکنم  ..... چرا اونهایی که هر روز عاشق یکی میشن بیشتر طرفدار دارن ؟؟؟؟ چرا اگه الان دوستیشون به هم بخوره ککشون هم نمیگزه و سریع میرن سراغ یکی دیگه ؟؟؟؟ اما جالب اینجاست که همونای دیگه براشون میمیرن و بازم فرقی نمیکنه ... خیلی دنیای بدیه رسم بدی داره واقعا عاشق کَشه اما حالا من به خاطر عشقی که بهش دارم علاوه بر اینکه از دوستام طعنه و کنایه میشنوم باید از کسای دیگه هم بشنوم که بهم تهمت میزنن و عشقم را با چیزای دیگه اشتباه میگیرن  

بعضی وقتا میام همه چیزو فراموش کنم اما نمیتونم  از خودم خجالت میکشم  از فکر خیانت هم حالم به هم میخوره .... چند بار فکرمو به افراد دیگه  مشغول کنم اما نشده ... دووم نیاوردم و دل اونا هم شکستم و دل خودم هم بیشتر ترک خورد  بدترین نحو ممکن !!!!! 

اما دیگه مجبورم که برم و ازش دورتر از همیشه باشم نمیگم میتونم یادش را و عشقش را تو قلبم بکشم اما سعیم را میکنم چون بهم اثبات شد که عشقم را باور نداره حالا هر چقدرم که این عشقم پاک باشه به نظر اوون فراموش شدنیه میخوام راحت باشه و میخوام سایه شوم عشق من لطمه ای به عشق و زندگی اوون نزنه نمیخوام چشمم دنبالش باشه در حالی که اوون چشمای نازش دنبال یه عشق دیگست 

خدا چرا دل من و شکستن ؟؟؟؟   چرا ؟؟؟؟ چرا ؟؟؟چرااااااااااا ؟؟؟؟؟ میخوام بمیرم ولی بی گناهم .....

خدایا مراقب عشقم بمون و به آرزوهای قشنگس رنگ حقیقت ببخش . خدایا نزار رنگ عشقم باعث بی رنگ شدن رویاهاش شه . خداجون مراقب عشقم بمون

اینجا لازمه که یه تشکر حسابی از دوست خوب و نازنیم ریحانه جون کنم    ..... امیدوارم که مشکل ریحانه جونم هم حل شه ... مشکل همه عاشقا حل شه .... از همین جا میگم "دوست دارم گلم"   .  الهه خانوم گل هم همین طور   ... ممنونم که توو این مدت اوون جملات قشنگ را برام مینوشتی عزیزم امیدوارم که موفق باشی گلم 

یه خبر دیگه هم براتون دارم نتایج کنکور کاردانی را اعلام کردند منم قبول شدم  نمیدونم ترم اول یا ترم دوم اما دانشگاه نیشابور خراسان قبول شدم  خیلی خیلی سرم شلوغ شده و مشغول خرید کردن   وسایل مورد نیازم هستم و خداحافظی از دوستام و سر زدن به فامیل و خلاصه استفاده به تمام معنا از این فرصت باقیماندم        اما میام و سر میزنم به همتون و نظرای قشنگتون را میخونم  .

خلاصه تنها بودم تنهاتر هم شدم و باید از خانوادم هم دور باشم اوون هم درست توو زمانی که به یه پناه احتیاج دارم . واسم دعا کنید . دعا کنید که به دعاهای شما دوستای خوبم خیلی محتاجم .

مجبورم که  دیگه دیر به دیر آپ کنم اما باز هم منتظر شما دوستای خوبم هستم و امیدوارم که مثل همیشه تنهام نزارید دوستون دارم 

امیدوارم آپ اینبارم هم به دلتون بشینه ، منتظر نظرای قشنگتون هستم . 

 

 

مگه قرار نبود که من چشماتو از یاد ببرم

 بهم بگو چرا هنوز از همیشه عاشق ترم؟؟

 مگه قرار نبود برام مثه غریبه ها بشی ؟

 مگه نخواستم که بری از دل من جدا بشی ؟

مگه قرار نبود دیگه فکرمو درگیر نکنی

 دیگه به چشمای سیات چشممو زنجیر نکنی؟

مگه قرار نبود که این فاصله طولانی بشه ؟ 

دریای عشق من و تو یه شبه طوفانی بشه ؟
پس چرا اشتیاق من از هر زمونی بیشتره ؟

 چرا خدا نگاهتو از خاطرم نمیبره ؟


 
 

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 15 شهریور1388 در ساعت: 13:48
|+|
ღ♥ღ تنها تر از خدا ღ♥ღ

 

سلام به دوستای گلمممممممم 

خوبین ؟؟؟؟ خوشین ؟؟؟ سلامتین ؟؟؟

تابستون خوش گذشت ؟؟؟ امیدوارم لحظه های خوشی داشته باشید 

واسه من که خیلی خوب بود خدارا شکر      شاید بهترین تابستون     خب بازم ممنونم از همه دوستایی که من را تنها نزاشتن 

راستی ۲ تا خبر ......... اولیش اینکه یکی از دوستای گل به نام "علی مرداب" به تازگی یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ با همکاری دوستاشون خوندن پیشنهاد میکنم از دستش ندید چون واقعا فوق العاده کار کردن . 

دومین خبر هم مربوط میشه به یکی از دوستای دیگه به نام آقای "ندگا"  که ایشون هم به تازگی آلبومشون را برای دانلود رو سایت ها گذاشتن و خیلی هم قشنگ هست امیدوارم که اون هم از دست ندید . 

آین آپم را خیلی دوست دارم متن شعر من را میبره به سال پیش به خاطراتم    ....... خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد 

  تا آپ بعدی خدا حافظ  

 

 

می خوام که با دست خیال,خدا رو نقاشی کنم
رو زانوهاش اشک بریزم , هوا رو بارونی کنم
گریه کنم گذشتمو ,سر روی پاهاش بزارم
بگم غریبم بی نشونم , برس بدادم
می خوام رو تارو پود شب,مقصد و بی هدف برم
تو این هوای بی نفس , برم به آخر برسم
برم یه جایی که فقط , تو باشی و بی کسیام
تو سرنوشت دست ببرم , بهشت و تا خودت بیام
تو نفس آخر عشق , تنهاتر از خدا شدم
اشکی نمونده تو چشام ,با گریه بی وفا شدم
غصه شکسته دلم و,آخر این سفر کجاس
وقت بریدن منه , دلهره از دلم جداس
تنها تر از خیال تو , دل و به دریا می زنم
"من و صدام کن که می خوام,دل از جدایی بکنم"


دستام و بگیر می دونم, تویی اون همیشه با من
اینه اون محال ممکن , مثل اشک شیشه با من

 

Tanhataraz khoda !! 

 





نويسنده: هما مورخ: شنبه 17 مرداد1388 در ساعت: 16:5
|+|
ღ♥ღ گناهی ندارم ولی قسمت اینه ..... ღ♥ღ
 

دوست دارم لبالب

میسوزه عشقم از تب

پر میشم از اسم تو هر ثانیه هر شب

دوست دارم تا فردا دوست دارم تا دریا

شاید ببینمت باز... تو وقت خواب و رویا ....

ساعتی از شقایق

دقیقه های عاشق

دوست دارم توبارون

تموم این دقایق

سبد سبد ستاره رو دوش شب سواره

اگه فردا نباشه دوست دارم دوباره.

 

سلام دوستای خوبم .... ۱ سال گذشت

من که باورم نمیشه .... ۱ سال ؟؟؟ یعنی سال پیش بود که اومد تو زندگیم ؟

وای خدای من ازت ممنونم که عشق به این پاکی را گذاشتی تو دلم .

میدونم "گناهی ندارم ولی قسمت اینه که چشمای کورم به راهت بشینه"

آره دوست دارم ...هنوزم دوست دارم !!! ۳۶۵ روز گذشت اما من که هنوز دوست دارم .

"آره کار خداست به عشق تو اسیرم آره کار خداست به خاطرت میمیرم"

تازه بعد از این ۳۶۵ روز عشقم هم بزرگتر شده . به اندازه ۱ سال ! به اندازه ۳۶۵ روز .

ولی "یه دلخوشی دارم هنوز حالا که دارم میمیرم هروقت که بارون بباره تو رو کنارم میبینم "

امروز خیلی خوشحالم ....میدونی چرا ؟؟؟؟ چون تو این ۳۶۵ روز یا به عبارتی تو این ۱ سال همه وقت کنارم بود ! خیالش را میگم .... همش داشت نگام میکرد .... وقتی هم که گریه میکردم میومد تا اشکام و دونه دونه با نوک انگشتاش پاک کنه اما نمیتونست ...... بعدش با هم کلی میخندیدیم ...

خودش را که نمیدونم اما خیالش که خیلی مهربونه ! خیالش خیلی باوفاس بازم خودش را نمیدونم ؟؟

شاید خودشم همین جوری باشه .... من که نتونستم بفهمم .

به هر حال ته این آپم میخوام بنویسم :

 

سبد سبد ستاره رو دوش شب سواره

اگه فردا نباشه دوست دارم دوباره

 

 

 

 

 

روز پدر هم به همه باباهای گل دنیا مخصوصا به بابای گل خودم تبریک میگم . امیدوارم که سایه همه پدرای دنیا روی سر خوانوادشون باشه .... دوستون دارم بای

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 14 تیر1388 در ساعت: 15:59
|+|
ღ♥ღ آخرین جرعه این جام ... ღ♥ღ

 

سلام دوستای   گلم امیدوارم حالتون خوب باشه 

هرچند این چند وقت با این اوضاع کمتر کسی هست که حالش مساعد باشه  .  جا داره که از دوستای گلم تشکر کنم که من را فراموش نکردند و تنهام نزاشتن  .

از الهام خانوم گل هم تشکر میکنم که تولد به این قشنگی واسم گرفت دستش درد نکنه انشاالله که هم الی جون و هم همه دوستای خوب و مهربون کنکوریم توو کنکور قبول شن و واسه من هم دعا کنن شاید یه فرجی بشه و منم قبول شم   

من قصد آپیدن نداشتم اما این آپم به خاطر گل روی راوی جون جونم هست    

شعریه از فریدون مشیری، که من خیلی خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .

کمی طولانیه اما فکر کنم به خوندنش بیارزه یه معضرت خواهی هم بابت عکس این آپ به شما بدهکارم چون خیلی هول هولکی درستش کردم زیاد جالب نشده   ! منتظر نظراتون هستم .

 

"آخرین جرعه این جام"

 

همه میپرسند : چیست در زمزمه مبهم آب ؟

 چیست در همهمه دلکش برگ ؟

چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ،

که تو را میبرد اینگونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج ؟

چیست در خنده جام ؟

که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن مینگری؟

- نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ،

نه به این آبی آرام بلند ،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها ؛

 

من به این جمله نمی اندیشم !

من مناجات درختان را هنگام سحر ،

رقص عطر گل یخ را با باد ،

نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،

 صحبت چلچله ها را با صبح ،

نبض پاینده هستی را در گندم زار ،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،

همه را میشنوم ، میبینم !

من به این جمله نمی اندیشم !به تو می اندیشم !

ای سراپا همه خوبی ،  تک و تنها به تو می اندیشم !

همه وقت ، همه جا ، من به هر حال که باشم به تو می اندیشم !

تو بدان این را ، تنها تو بدان

تو بیا ، تو بمان با من تنها تو بمان .

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب !

من فدای تو ، به جای همه گل ها تو بخند !

اینک این من که به پای تو در افتادم باز .

ریسمانی کن از آن موی دراز ،

تو بگیر !  تو ببند  !  تو بخواه ! 

پاسخ چلچله را تو بگو . قصه ابر هوا را تو بخوان !

تو بمان با من تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش !

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست .

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش !

 

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: جمعه 5 تیر1388 در ساعت: 23:25
|+|
ل....ا.....و .... ی...و...و

 

  

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 1 تیر1388 در ساعت: 23:51
ღ♥ღ تولدت مبارک قرقاطی ღ♥ღ
 

این  آپ را گذاشتم به عهده الی جون و من هیچ گونه مسئولیتی در قبال مطالب این آپ ندارم . "هما" 

دوستون دارم بای

  

     

 

  بهاران فصل تولد تو ، میخونم فقط به خاطر تو

  دل من دیگه آروم نداره ، تو رو خواسته ، دیگه راهی نداره

  شب تولدت باز مثه پارسال ، بی قرارم ، بیقراری مثه هرسال

  تو این دقیقه ها و لحظه ها همه میتونن  ، برای تو گل عشق و بیارن

  به تو میگن شدی عروس گل ها ، تولدت مبارک گل زیبا

 

سلام سلاممممممممممممم به همه ی کسانی که  الان وارد این وبلاگ  شدن و دارن مطالب این وبو  می خونن .

سلام  همای عزیزم 

قبل از هر چیز بهتره که خودم رو معرفی کنم .

  من الهام  هستم . 17 سالمه و سال اخر رشته حسابداری و در حال حاضر مشغول  امتحان نهایی ها و کنکور هستم . رفیق فاب 8 ساله هما جون هستم . کسی که در همه لحظه ها  کنارش بود ، هست و خواهد بود .

 

امروز میخوام با این آپ اینجا رو بتروکونماااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ، ای ول؟ ای وللللللللللللللللللللللللللللل    

 

 

به قول مامانت 18 سال پیش خدا یه فرشته کوچولو را به یه پدر و مادر هدیه داد. یه فرشته کوچولوی

شیطون که با خودش شادی آورد .          

     تولدت مبارک جیگررررررررررر

 

                      

 

روز تولد تو میلاد عشق پاکه * برای شکر این روز پیشونی ام به خاکه*

 من سر سپرده هستم * تا مرز جون سپردن * با یک اشاره تو * حاضر برای مردن

 

این شعریه که هم من دوس دارم (منم متولد بهارم) و هما جون بیشتر از من . همون شعری که هر وقت دلمون میگرفت یا هر وقت خوشحال بودیم و در تموم لحظه هایی که در کنار هم بودیم با هم زمزمه میکردیم . همون شعری که هر وقت زمزمه میکردم بغض میکردی و اشک تو چشمات جمع میشد .

همون شعری که یه حالی پیدا میکردی که من هیچ وقت و هیج جا عینشو ندیده بودم . 

 

 

دختر چل گیس بهار / سرخی خوشرنگ انار / دردونه ی ماه و نسیم / عطر همیشه موندگار / پیرهن آسمون به تن / فرشته ی زیبای من / غروب خستمو ببر / تا شب مهتابی شدن / اونکه شدی نیلوفر / باغ ترانه هاش منم / منی که سرسپرده ی / اون دوتا چشم روشنم / تا چشمای تو هس کسی / ماهو به روم نمی زنه / نیلوفر ترانه هام / خدای دنیای منه / تا دنیا دنیاس تو بمون کنارم / من هیچکسو غیر تو دوس ندارم / تا دنیا دنیاس دل من فداته / اون دلی که عاشق خنده هاته ....

 

  

      

 خببببب .   حالا میخوام براتون  از این موجود خبیثثثث تعریف کنم تا بهتر بشناسینش .

یه روز با هم رفته بودیم پارک پامچال من با دوچرخه ، هما با  اسکیت برد . دم آبخوری که رسیدیم من شتلپپپپپپپ افتادم زمین ، این موجود خبیث خائن   جلوی کلی آدم (شامل آقا پسرهای با پرستیژ) به من هر هر هر خندید.   منم جوش آوردم ولی از اونجا که خدا جای حق نشسته بعد از چند دقیقه یهو دیدم یه صدایی اومد "شاتتاااااااااااالاااااااااااااااقققق"  برگشتم دیدم هما ی خبیث جلوی همون آقایون با شخصیت با زمین یکی شده منم نامردی نکردم و هر هر هر هر هر بهش خندیدم .     

اما این موجود خبیث این قدر رو داره که خودشم هر هر هر هر به خودش میخندید .   

نتیجه اخلاقی: موجودیست خبیث   ، پرروووووو ، باحال ، شوخ و شنگ ، یکی یدونه (امشب شب جنونه) 

 

بی اجازش یه بیو هم ازش میگم  .... اصلا به اون چه ...... مگه فضوله ؟     این آپ کاملا در اختیار منه .

تا چشش در آد  . این همون بیوئی هست که واسم تو دفترم نوشته .

اسم : هما ، فاطی (من بهش میگم قرو قاطی ) ، تولد : 8/3/1370  ، دیوونه : حسین مخته ، دوستدار : ساسی مانکن ، روانی : "الی جون خودش"  من و میگه هااااااااااااااااااا دلتون بسوزه ، رنگ : آبی روشن

از همه مهمتر "خصلت " :

مثه همه خردادیا : بیزار از کارای خونه مخصوصا گردگیری ، شیطون ، آب زیرکاه ، شدیدا حساس ، ترسو ، تریپش من و کشته اسپرت . ماه : فروردین و خرداد و شهریور .

دیگه تموم شددددددد .

 اینم آپ تولد که همه چیزش مثه خودش "قرقاطی" شد . منتظر نظراتون هستم .

   خدافظییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

 

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 7 خرداد1388 در ساعت: 19:13
|+|
ღ♥ღ د.....ی....د....ا....ر ღ♥ღ

 

  مینویسم : "د   ی   د  ا  ر"  

تو اگر با من و دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار 

 

سلام دوستای خوبم . امیدوارم که حال همتون خوب باشه و روزهای شادی و در پیش داشته باشید .

باز دوباره با یه آپ جدید اومدم پیشتون .دلم براتون تنگ شده بود . جای اونایی هم که بودن و الان نیستن خالی به خصوص "محمد" عزیز (ERMIAGILAR) .  

امیدوارم هر جا هست شاد شاد باشه . 

واسه مطلب این آپ مشکل داشتم . هنوزم  نمیدونم چی بنویسم    خیلی چیزا هست که دوست دارم بگم .

اول اینکه : عزیزم خوشحالم که دختر بهارت را پیدا کردی . نیلوفر باغ ترانه هات را . اون اول بهاره و من آخر بهار . اون آخر فروردینه     و من اوایل خرداد       

خیلی جالبه 

اگرچه منم  دختر بهارم اما شاید خدا خواست ایجوری شه ..... دختر بهاریکه تنها در میان "تن ها" عاشق بمونه.    

 

خوشحالم که لبات خندونه . امیدوارم که قلباً هم شاد باشی عزیزم . دوست دارم حتی اگه تو من رو دوست نداشته باشی اشکال نداره چون به اندازه هردوتامون دوست دارم 

و این هم آپ جدیدم . متن آهنگی که هر شب گوش میدم و خیلی دوسش دارم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد   

 

 

little GIRL 

 

Little girl kisses her mom

Tells her I love you

Holds on to her hand

 

Little girl doesn’t have much

She walks with a smile

She’s so full of life

 

But she cries in the night

Just try to hold on

No one can hear her

She’s all alone

 

This little girl

Closes her eyes

All that she wants

Is someone to love

Someone to love

 

Little girl

She’s all grown up

Oh she’s getting famous

She’s a big star

 

Oh little girl

Fights with her mom

Can’t believe money

Changed who she loved

 

And she cries in the night

Just try to hold on

But no one can hear her

She’s all alone

 

This little girl

Closes her eyes

All that she wants

Is someone to love

Someone to love

 

She cries in the night

Just to try to hold on

No one can hear her

She’s all alone

 

This little girl

Closes her eyes

All that she wants

Is someone to love

Someone to love

To love

Someone

 

دختر کوچولو مادرشو می بوسه

به او میگه که دوستش داره

بغلش می کنه

 

دختر کوچولو چیز زیادی نداره

همیشه لبخند میزنه

او پر از زندگی هست

 

ولی او شب ها گریه می کنه

تلاش می کنه اشکاشو نگه داره

هیج کس صداشو نمی شنوه

او خیلی تنهاست

 

این دختر کوچولو

چشماشو می بنده

تمام چیزی که می خواد

کسی هست که عاشقش باشه

کسی که عاشقش باشه

 

دختر کوچولو

حالا بزرگ شده

او به شهرت رسیده

او یه ستاره بزرگ هست

 

اون دختر کوچولو

با مادرش دعوا می کنه

نمی تونه باور کنه پول

کسی را که دوست داشت تغییر داده

 

او شب ها گریه می کنه

تلاش میکنه اشکاشو نگه داره

ولی هیچ کس نمی تونه صداشو بشنوه

او خیلی تنهاست

 

این دختر کوچولو

چشمهاشو می بنده

تمام چیزی که می خواد

کسی هست که عاشقش باشه

کسی که عاشقش باشه

عاشقش باشه

 

 





نويسنده: هما مورخ: شنبه 2 خرداد1388 در ساعت: 15:15
|+|
ღ♥ღ تولدت مبارک ღ♥ღ
 

                            

 

 امروز اومدم که بگممممممممممممممممم : داداش مسعود گل تولدت مبارک

امیدوارم به آرزوهای قشنگت برسی داداشی جونم   

انشاالله که ۱۰۰ ساله شی   نه ۱۲۰ ساله شی  نهههههههه ۱۲۰ سال کمه همیشههه زنده باشی

به هر حال ببخشید که نتونستم کاری برات انجام بدم داداش کوچولوم 

زیگ زاگ زیگ زاگگگگگگگ میخونیم بادلی شاد  اینم کادوی جشنت تولدت مبارک باد

 

      

 

      

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: جمعه 11 اردیبهشت1388 در ساعت: 19:4
ღ♥ღ تو مثه باروون ღ♥ღ

 

  سلام دوستای گلم    بالاخره با یه آپ جدید اومدم

از دوستای خوبم هم ممنونم که بهم سر میزدن و واسم کامنت میزاشتن      از علی آقا . نینا . آجی نگار . آجی ندا. راوی جونم . اهورا . عاشق دل شکسته و دوستای گل دیگم که بهم دلگرمی میدادن

 دیگه قصد نداشتم بلاگم را آپ کنم اما تو این چند وقت یه سری اتفاق افتاد که خودم هم باورم نمیشه    از خوشحالی دوست دارم تو آسمونا پرواز کنم   

امیدوارم از این اپ هم خوشتون بیاد .

تا آپ بعدی بای                     HOME3                                                                                               

 

 

 

 

تو  آسمونی که رنگ شبِ ، ستاره میمیره

دل من عاشق از دوری میترسه بهونه میگیره

 تو بری بهونه میگیره ، واسه رفتنت دیره

این صدای من با نبودن تو ، ترانه کم داره

خونه میشه زخمی از بغض دلتنگی

که زیر آواره ، توبری که زیر آواره غصه میباره

تو مثه بارون اومدی عاشق و آشنا

اومدی خنده شد گریه هام

تو را میخواسته دل از خدا

اگه نباشی میرسه غربت از راه دور

نمیره سایه از شهر نور، میشکنه عاقبت این غرور

تو باشی پائیز چشمای من بهارو میبینه

رو دل بیخاطرم عطر زیبای گذشته میشینه

تو رو توو گذشته میبینه ، توئی عشق دیرینه

تو مثه بارون اومدی عاشق و آشنا

اومدی خنده شد گریه هام،تو را میخواسته دل از خدا

اگه نباشی میرسه غربت از راه دور

نمیره سایه از شهر نور، میشکنه عاقبت این غرور

 

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 در ساعت: 14:38
|+|
ஜ☆ღ• عیدت مبارک نازنین ஜ☆ღ•
 

سلام

ممنونم از دوستای خوبم که من را تنها نزاشتن . امیدوارم از این آپ هم خوشتون بیاد

در ضمن شما میتونید از طریق "آی-دی" من برای من پی ام بزارید و نظراتتون را مستقیما باهام در میون بزارین .

خیلی ممنونم . موفق باشید

 

عیدت مبارک نازنین ، دوست دارم فقط همین

بعد تو دیگه این دلم همیشه مونده رو زمین

عیدت مبارک مهربون ، جات اینجا خیلی خالیه

تو نیستی اما عطر تو ، همیشه این حوالیه

عیدت مبارک ، سال نو باشه مبارک چشات

توو عکس تو بوسه من ، میشینه این بار توو نگات

عیدت مبارک نازنین ، تنها توئی تو قلب من

توو این هجوم بی تنش ، مرهم زخم قلب من

عیدت مبارک ، سال نو باشه پر از عشق واسه تو

الهی هرجا که باشی خدا باشه پناه تو

 

عیدت مبارک سال نو باشه مبارک واسه تو !!

 

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 18 فروردین1388 در ساعت: 19:46
|+|
ღ♥ღ ساقیا آمدن عید مبارک بادت ღ♥ღ
 

سلام خدمت دوستای خوبم . ممنونم که من را تنها نزاشتین .

من با 2تا خبر اومدم البته خبر اول برای بچه های کنکوریه که رشتشون کامپیوتره

خیلی دردناکه بچه ها         امیدوارم طاقت شنیدنشو داشته باشید .

چند وقت پیش بود که رفته بودم پیش آقای یگانه   (مولف کتاب های نکته به نکته) ازش سوال داشتم که بهم گفت برای کنکور امسال ما مبانیمون حذف میشه   اما ریاضی "3" به جای مبانی اضافه میشه 

   واقعا واسه هممون متاسفم

و خبر دوم که واقعا بدتر هست اینه کهههههه    ساسی مانکن و گروه رادیان (اهنگ نیناش ناش را باهم خونده بودن) به همراه 13 نفر از رپرا را توو اصفهان گرفتن البته امیدوارم که هر چه زودتر شایعه بودن آن را اعلام کنن    

و اما آپ امروز 

 

میگن عید از توو همین کوچه میاد * یه مسافر ازهمین را میرسه

آشنای سفر سبزه و نوور  * اگه امروز نشه فردا میرسه

پلک آسمون دوباره میپره *ماهی قرمزا با هم کِل میکشن

موجا تا آسمونا سر میزنن  * صدفا دستی به ساحل میکشن

فصل سیب سرخ حوا میرسه* انگاری ادم از آسمون میاد

همه ترانه ها منتظرن * باز صدای مخمل اذوون میاد

کی میگه با خنده یدونه گل * فصل سردمون بهاری نمیشه ؟

کی میگه با چشمه یه چشم تر * همه رودخونه جاری نمیشه ؟

میگن عید از توو همین کوچه میاد * یه مسافر از همین را میرسه

اگه امروز نیومد خیالی نیس * عمر من اما به فردا میرسه ؟

 

 

هفته دیگه 4 شنبه سوریه    هم دوست دارم و هم میترسم 

کلاسام هم تا هفته دیگه دامه داره امیدوارم که هیچ کسی آسیب نبینه و من و نیلوو جونم هم (رفیق شفیق بنده که تمام پیاده روهای چهارراه طالقانی و سه راه گوهردشت و فلکه و شاهین ویلا و .... را توو برف و بوران و افتاب خشن و .... دوش تا دوش هم سپری کردیم و هیچ وقت هم را تنها نزاشتیم و  با هم دووس جووووووووووون هستیم   ) در کنار سایر عزیزان زنده بمونیم میدونین که ما هنوز جوونیم وهزار تاااااااااااااااااااا آرزو داریم و دوس داریم پله های ترقی را یکی یکی طی بکشیم اِاِاِ ببخشید طی کنیم . 

خب سرتون بیش ز این درد نمیارم .

با آرزوی داشتن یه سال خوب و پربرکت واسه همه دوستای خوبم . امیدوارم بهترین بهار زندگیتون باشه و در کنار بهترین عزیزانتون و با بهترین ساعات سپری شه . سر سفره هفت سین من را فراموش نکنین .

دوستون دارم تا بعد با بای   

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 19 اسفند1387 در ساعت: 21:53
|+|
ღ♥ღ گذشتن ღ♥ღ
 

سلام به دوستای گلم  

باز دوباه با یه آپ دیگه اومدم که حقیقتا حرفای دلمه    امیدوارم خوشتون بیاد   

تا آپ بعدی بابای 

 

میخواستم بت بگم چقد پریشونم دیدم خودخواهیه ، دیدم نمیتونم

تحمل میکنم بی تو به هر سختی ، به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه ، که دوسش داری ، از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من ، یه دیوونه ، که بیشتراز خودم قدرتو میدونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطرتو بیرحمم ؟؟

تو میخندی ، چه شیرینه گذشتن تازه میفهمم !!

تو رو میخوام تموم زندگیم اینه ، دارم میرم ته دیوونگی اینه

نمیرسه به تو حتی صدای من ، تو خوشبختی همین بسه برای من

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 8 اسفند1387 در ساعت: 15:45
|+|
ღ♥ღ گپی الودا نا کهنا ღ♥ღ

 

سلام به دوستای گلم

امشب یه آپ تقریبا متفاوت که عاشقشم براتون میزارم امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد

یکی از شعرای فیلم "گپی الودا نا کهنا" یا هرگز خدا حافظی نکن خودمون  

خیلی خیلی خیلی دوسش دارم به چند علت :

۱. شاهزخ خان جونمم توش بازی میکنه .

۲. معنی این شعرش دقیقا باهام هماهنگی کامل داره .

 تا آپ بعدی بابای

 

هرگز خداحافظی نکن !!!!

 

تو میدانی ، من هم میدانم

Tomko bhi , hai khabar , mujhko bhi hai patta

راه ما دارد از هم جدا میشود

Ho raha , hai juda , donon ka , rassta

تو در خاطرات من زنده خواهی بود، حتی بعد از رفتنت

Door jaa ke bhi mujhes , tum meri yadoon mein rehna

هیچگاه خداحافظی نکن

Kabhi alvedana kehna

با اینکه خوشیهایمان از دست رفته است

Jitni , thi khushian , sab kho chuki hai

الان فقط یک غم وجود دارد که نخواهد رفت

Bas ek gham hai ke jaata nahin

من سعی کردم این را بفهمم ، سعی کردم دلیلی برایش بیابم

Samjaha ke dekha , behla ke dekha

ولی این دل به گونه ایست که انگار نمیخواهد آرامش پیدا کند

Dil hai ke chain is ko aata nahin

اینها اشک هستند یا شراره آتش ؟

Ansoon hai ke hai angaare

که انگار به جای اشک باران آتش از چشمانم میبارد

Aag hai ab ankhon se bena

فصل ها میایند و میروند

Rutha aa rahi hai , ruth ja rahi hai

اما انگار فصل درد و رنج تمامی ندارد

Dard ka mausam badla nahin

رنگ های غم و اندوه بسیارعمیق و پر رنگ است

Rang ye gham ka , itna hai gehra

و در طی قرن ها کم رنگ نمیشوند

Sadion bhi hoga halka nahin

کسی چه میداند چه اتفاقی قرار است بیفتد ؟

Kaun jaane kya hona hai

و ما دیگر باید چه چیزهایی ار تحمل کنیم ؟

Humko hai ab kya kya sehna ?

هیچگاه خداحافظی نکن

Kabhi alveda na kehna

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 20 بهمن1387 در ساعت: 23:24
|+|
ღ♥ღ ღ♥ღ
 

سلام بچه ها .

دلم واسه همتون تنگ شده بود  ممنونم از همه  شما آبجیا و داداشای خوب که من را تو این مدت تنا نزاشتین .

به در خواست "نینا" این آپم یکی ار دو بیتی های رهی معیری هستش امیدوارم خوشتون بیاد 

 

بايد خريدارم شوي تا من خريــــــــدارت شو م
وزجان و دل يارم شوي تا عاشق زارت شوم
من نيســــــتم چون ديگران بازيچه بازيگران
اول به دام آرم ترا و آنــــــگه گرفتارت شوم
 
 
 

 





نويسنده: هما مورخ: شنبه 28 دی1387 در ساعت: 22:16
|+|
ღ♥ღ قرارموون ღ♥ღ

 

قرارمون عبور از لحظه ها بود نه اینکه من برم تنها بمونی

قرارمون حضور خنده ها بود، به امیدیکه پیش هم بمونیم

شکستی قلب منو  نشکنه  قلبتو کسی

خدا کنه به هر کی آرزو داری برسی

شکستی بغض دلم توو لحظه های بی کسی

حالا من موندم غریبی ، تنهایی ، دلواپسی

شکستی قلبمو دستمو پس زدی چه ساده اسممو خط زدی

نفس عشقت دلگیره میمیره کسی

 که تو یه روزی از پیش اوون پر زدی

قسمت من شده ، کم شده عشقت به من

دیدی یه روز بریدیو  رفتی از پیش من

رفتنت مرگمه ، وقت رفتنه منه

میخوام باروون بشم از آسمون دل بکنم

 

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 3 دی1387 در ساعت: 23:13
|+|
ღ♥ღ بغض عشق ღ♥ღ

 

خسته ام از بغض کهنه عشق

سنگینه تحملش توو صدام

خوبه که به یاد تو قانع ام

میتونم بگذرم از شکوه هام

باورش سخته برام ولی من

میرم و چیزی ازت نمیخوام

اما بدون هر جا برم بعد تو

بغض عشق میمونه از تو برام

بغض من وا نمیشه توو صدام

خدایا یه دریا گریه میخوام

نفهمید اوون که باید میدونست

بیشتر از جوون هنوز عزیزه برام

با جدایی هیچ چی تموم نمیشه

عاشق از عاشقی سیر نمیشه

بگو تو اگه عاشق نبودی

عاشقت از تو دلگیر نمیشه

بغض عشق مونده هنوز توو صدام

هنوزم هیچ چی ازت نمیخوام

عاشقت بودم و از عاشقی

جز غمت هیچ چی نمونده برام

اما من هنوز به پات مونده ام

یه لحظه بی درد نیاسوده ام

از جدایی خیلی اگه گذشته

اما هنوز به عشقت آلوده ام

با جدایی هیچ چی تموم نمیشه

عاشق از عاشقی سیر نمیشه

بگو تو اگه عاشق نبودی

عاشقت از تو دلگیر نمیشه

با جدایی هیچ چی تموم نمیشه

عاشق از عاشقی سیر نمیشه

 

  





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 17 آذر1387 در ساعت: 22:49
|+|
ღ♥ღ انتقام ღ♥ღ

 

 

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: شنبه 9 آذر1387 در ساعت: 0:7
|+|
ღ♥ღ خیلی سخته ღ♥ღ
 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ...

خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ...

 خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ...

 خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ...

خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ...

خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : ديگه نمي خوامت

 

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: جمعه 8 آذر1387 در ساعت: 23:38
ღ♥ღ کاشکی یه روزی یه جایی ღ♥ღ

 

نمیدونم تو کدوم خواب میشه باز تو را ببینم

یا که قبل از مردنم باز بشه دستاتو بگیرم

هرچی احساس به تو دارم؛ تو به من حسی نداری

من میخوام با تو بمونم؛ ولی تو تنهام میذاری

کاشکی یه روزی؛ یه جایی ؛یه آهی منو یادت بیاره باز دوباره

کاشکی تو راهی؛نگاهی بغضمو تو دلت بزاره باز دوباره

کاشکی یه روزی؛ یه جایی ؛یه آهی منو یادت بیاره باز دوباره

کاشکی تو راهی؛نگاهی بغضمو تو دلت بزاره باز دوباره

یادگاره تو غمه، غم و اشک و ماتمه

یاد گار من دلم که جلوت جون میکنه

کاشکی یه روزی؛ یه جایی ؛یه آهی منو یادت بیاره باز دوباره

کاشکی تو راهی؛نگاهی بغضمو تو دلت بزاره باز دوباره

 





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 29 آبان1387 در ساعت: 14:42
|+|
بازی

 

سلام دوستای خوب و گلم

ممنونم از نظراتتون . امشب آپم با بقیه آپام متفاوته . در حقیقت داداش حمیدم منو به یه بازی دعوت کرده که باید  5 تا چیزی که میترسم و چندشم میشه اینجا براتون بنویسم

۱ - دوست نامرد

۲- آدم دروغ گو

۳-سوسک

۴-تاریکی

۵-ارتفاع

من در آخر با تشکر از داداش حمید ۶ تا از دوستای خوبم را به این بازی دعوت میکنم :

۱)ندا خانوم گل

۲)آقا محسن (عزرائیل)

۳)سایه خانوم عزیزم

۴)راوی

۵)آقا حمید (غریبه)

۶) نینا جان

و از  سعید جان پسر دایی خوبم معذرت میخوام چون داداش حمید قبلا دعوتش کرده بود دعوتش نکردم .

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 28 آبان1387 در ساعت: 21:56
|+|
ღ♥ღ باید تو را پیدا کنم ღ♥ღ
 

باید تو را پیدا کنم، شاید هنوز هم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیرنیست

با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی

باید تو را پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه؟

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه؟

دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازم و پرپر کنی

محکم بگیرم دستت و احساسمو  باور کنی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستت و احساسمو باور کنی

باید تو را پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

باید تو را پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

 

باید تو را پیدا کنم !! 

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 21 آبان1387 در ساعت: 12:48
|+|
ღ♥ღ حرف آخر ღ♥ღ

 

دیگه امشب آخرین باره که من دست گرمتو تو دستام میگیرم

آخرین باره که من با یه دنیا آرزو واسه چشمات میمیرم

چشم تو خودش داره میگه برو

میرم اما میدونی دوست دارم

هر جای دنیا که باشم هر چه قدرتنها باشم

نمیتونم مثه تو سرد و بی وفا باشم

میدونم واسه رسیدن به تو دیر اومدم

تو چشات دنبال تقدیر اومدم

میدونم من نبودم ،قلبتو دادی به کسی

هنوزم یه کم واسش دلواپسی

حالا که دارم میرم پس بذار اینم بگم

اگه مهربون تر از تو سر راه من بیاد

به دلم نمیشینه، قلب من تو را میخواد

حرف آخرم بگم حالاکه دارم میرم

همیشه با خاطرت میمونم تا بمیرم

حالا که دارم میرم کاش یه بار نگام کنی

من به اینم راضیم که فقط دعام کنی

میرم اما آخر راه من و تو این نبود

آخر عاشقیمون همه نقطه چین نبود

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: شنبه 18 آبان1387 در ساعت: 1:8
|+|
بیچارگی بیشتر از این ؟

 

سلام بچه ها

 

خیلی خیلی ناراحتم  از زندگی سیر شدم نمیدانم به کی گیر بدم ؟

میگین چرا ؟   به خاطر اینکه من بیچاره امسال هیچ درسی نخونده بودم واسه کنکور به همین خاطر امیدی به قبولی نداشتم و فقط تهران و کرج را زدم  .

 

بعد هم با خیال راحت نشستم واسه سال دیگه بخونم که قبول شم

غافل از اینکه وقتی کارنامه ها اومد  رفتم دیدم رتبم جوری بود که اگه شهرستان زده بودم قبول بودم میخواستم خودم و بکشم .

هیییییییییی من چرا باید این جوری میشدم ؟ آخه چرااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

حالا باید بشینم گوشه خونه درس بخونم و معلما و مشاورا همش سر کوفت بزنن و هی بگن :"درس بخون . ۲ ساعت خواب کافی . تلوزیون نبین . این کارو نکن . کنجد بخور  بادوم بخور درد بخور"  و هی حرفاشونو عین چماق بکوبن تو فرق سرم

اگه پسر بودم حتما معتاد میشدم  یا مثلا  این طوری چون کلاس سیگار برگ بیشتره

بگذریم که من حتی قلیون هم نمیکشم  چه برسه به سیگار و اعتیاد

 

راستی اگه شماها جای من بودین چیکار میکردید ؟ منتظر نظراتون هستم

 

 





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 15 آبان1387 در ساعت: 12:12
|+|
ღღ♥ღگل نیلوفرღღ♥ღ
 

يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم .خالا میفهمم که گل نیلوفر مغرور نبوده .

     ღ♥ღღ♥ღ

خدا جون وقتي مرا نقاشي مي کردي زيبا نقاشي ام کردي ممنون!!! سالم نقاشي ام کردي باز هم ممنون... با غرور نقاشي ام کردي باز هم ممنون... ولي آخه خدا جونم چرا تنها نقاشي ام کردي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

   ღ♥ღღ♥ღ

فقط تو ميتوني كاري كني كه

دلم از اين همه حسرت جدا شه

به تنهاييت قسم تنهاي تنهام

اگه دستم تو دست تو نباشه

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 13 آبان1387 در ساعت: 22:8
|+|
ღ♥ღღ♥ღ Happy Holly Birth dayღ♥ღღ♥ღ
 

سلام

امروز یه اتفاق خیلی خوب تو دنیا افتاده . هم تو دنیای من  هم تو دنیای دوتا آدم خوب .

چند سال پیش تو هم چین روزی خدا یه فرشته مهربون را به یه پدر و مادر مهربون هدیه داد .

حالا نوزده سال از اون موقع میگذره و هنوزه که هنوزه دارن خوب و خوش کنار هم زندگی میکنن. امیدوارم

سال های سال به خوبی و خوشی در کنار هم پایدار باشن

درسته که اون فرشته منو فراموش کرده اما اگه ماهی ها شنا کردن و پرندگان پرواز را فراموش کنن من هرگز اون فرشته را فراموش نمیکنم .

 تولدت مبارک فرشته فراموشکار

Happy holly Birth day

            

   

   

   

      

   

 

 

   

   

      

   

   

happy holly birth day

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 12 آبان1387 در ساعت: 13:0
|+|
ღ♥ღ آزمون عشق ღ♥ღ

 

پرسشنامه ای که در دانشگاه نورث استرن بوستون تهیه شده است ، چندان به جزئیات عشق کاری ندارد و به طور کلی ، میخواهد ببیند که آیا شما اصلا عاشق هستید یا نه ؟ و اگر عاشق هستید چقدر عاشق هستید ؟

اگر برای خودتان هم دانستن این موضوع جالب است بهتر است که پرسشنامه زیر را پر کنید :

 

طرز تکمیل پرسشنامه :

عبارات پایین صفحه را بخوانید، معشوقتان را تصور کنید و به جای کلمه "او" نام معشوقتان را بگذارید. حالا جلوی هر عبارت ، این طوری شماره بگذارید :

اگر با هر عبارت کاملا موافق بودید، عد 7

اگر نسبتا موافق بودید عدد 6

اگر کمی موافق بودید عدد 5

اگر مطمئن نبودید عدد 4

اگر با آن کمی مخالف بودید عدد 3

اگر نسبتا مخالف بودید عدد 2

و اگر کاملا مخالف بودید عدد 1 را جلوی عبارت بنویسید :

1.همیشه برای رسیدن به او خیلی عجله دارم .

2.او را خیلی جذاب میدانم.

3.او نسبت به بیشتر مردم، عیب های کمتری دارد.

4.برای او هر کاری که لازم باشد انجام میدهد.

5.به نظر من او خیلی دلنشین است.

6.دوست دارم احساساتم را با او در میان بگذارم.

7.وقتی کاری را با او انجام میدهم، آن کار برایم خیلی دلنشین میشود.

8.دوست دارم که او مال ممن باشد.

9.اگر اتفاقی برای او بیفتد ، خیلی ناراحت میشوم.

10.خیلی وقت ها به او فکر میکنم.

11.این برایم خیلی مهماست که او به من علاقه داشته باشد.

12.وقتی با او هستم کانلا خوشحالم.

13.برایم خیلی دشوار است که برای مدتی طولانی از او دور باشم.

14.واقعا خیلی به او علاقه دارم.

 

*پاسخ به آزمون در ادامه مطلب نوشته شده است*

 

 



ادامه مطلب

نويسنده: هما مورخ: شنبه 11 آبان1387 در ساعت: 12:50
|+|
ღ♥ღ میرم ღ♥ღ

 

میرم تا تو آروم شب ها چشمات بسته شه

دیوار اتاقت از عکسم خسته شه

میرم تا بارون منو یاد تو نندازه

میرم یه جای تازه،میرم یه جای تازه

*******

میرم با چشمایی خیس و قلبی بیگناه

میرم حتی نمیندازی به من یک نگاه

از هر جا رد میشم میاد عکست پیش روم

سوخته تو آتیش عشقت شهر آرزوم

دارم آروم آروم مرگ و به جون میخرم

دیدی چی اومد سرم ؟ دیدی چی اومد سرم؟

کاش میشد تا ببینی من اینجا چه تنهام

وقتی که تو نباشی بهم میریزه دنیام

اینجا کسی نیست با چشمای ناز و روشن

بی تو چه غریبم من، بی تو چه غریبم من

میرم جای من اینجا نیست

عشق تو زیبا نیست، رویا نیست

میرم جایی که دریا نیست

اسم تو رو ما نیست،غوغا نیست

 

میرم تا تو آروم شب ها چشمات بسته شه

 

 





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 8 آبان1387 در ساعت: 11:53
|+|
ღ♥ღ تهمت ღ♥ღ
 

..تــــو چــــــــرا تهمت می زنی؟

خـودت که بی وفــــــاتــری...خـودم با چشـام دیدمت...ناز غـــریبه می خــری؟!

حــالا که دل بستم بهت...حــرف از جـــــــدایی می زنی

کارت شده نارو زدن...استاد دل شکستنی

پشت سرم باز بد بگو ... خیلی زیاده طاقتم

تو بــــــــرو بی خیال عزیز...منم که بی لیاقتم

با دنیایی حرف دروغ...آتیش بزن به زندگیم...باور این دروغارم بذار به پای سادگیم

هر چی که داشتم با دلم...همه رو ریختم زیر پات

بازم واسم "نامبـــــروانی" با این همه بی مهریات

آره...تو خـوبی نازنین همه بدی ها از منه

عیب از دل نازکمه...که با تلنگر می شکنه

باشه بــــــــرو...خیـــالی نیست

دنیا دو روزه مهربون...منم مث اون کبوتر بی جفتم و بی همزبون

امـــا می خـــــوام یادت باشه...

دوست دارم هر جــــــا باشی

خــــاطرتو بازم می خوام...با هر کی که می خوای باشی...

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 7 آبان1387 در ساعت: 12:29
|+|
کبوتر سپید من

این هم یه داستان دیگه از من بخونین و مثل داستان مانکن نظر ندید


 

توی یه روزبارانی اتفاق افتاد. توی بالکن بودم و بارش  باران را تماشا میکردم که یه صدایی از اتاقم به گوشم رسید . در اتاقم را باز کردم. یک کبوتر سپید را دیدم که با نگاه معصومش از پشت پنجره بهم زل زده بود. معلوم بود ؛ از نگاهش فهمیدم که التماسم میکنه. رفتم طرف پنجره اتاقم و پنجره را واسش باز کردم.

کبوتر سپید  بی رمق افتاد توی آغوشم و آرام گرفت بالش بد جوری زخمی بود. آرامش خاصی بهم دست داد،کبوتر سپید چند روزی میشد که مهمون من بود عادت کرده بود که هر شب واسش یه قصه بگم و با قصه من خوابش ببره.

تنها کسی بود که به قصه های من گوش میداد. بال کبوتر کم کم خوب شد اما بازم از پیشم نرفت . هر چه قدر بهش گفتم آسمون جای توئه نه آغوش من اما این حرفا به گوشش نرفت تا اینکه من بهش بد جوری عادت کردم و این من بودم که باید واسش قصه میگفتم تا خوابم ببره ؛ اما نمیدونستم رسم کبوترا اینه که وقتی یه نفر عاشقشون شد پر بکشن و برن واسه همیشه...

کبوتر من هم مثه بقیه کبوترا همین که ماجرا را فهمید از اتاقم پر کشید و رفت به آسومونا و پشت سرش را هم نگاه نکرد. اما من هنوز هم منتظرش هستم و خواهم ماند تا ابد.

خواهش میکنم هر کسی یه کبوتر سپید با چشمای سیاه و پر از التماس و یه دل مهربون دید به اون از طرف من بگه که :"آغوش من همیشه واست بازه پس به یاد همون روز بارونی دوباره بیا کنارم. "

 

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 7 آبان1387 در ساعت: 11:56
|+|
دکتر شریعتی
 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

( دکتر علی شریعتی )


 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 6 آبان1387 در ساعت: 14:25
|+|
مانکن


سلام دوستای خوبم.این داستان نوشته خودم هست پیشنهاد میکنم که حتما بخونیدش

لطفا نظر یادتون نره .


چند وقت پیش بود که توی مغازه دیدمش ، زل زده بود به چشام ، زیر چشمی نگاهش کردم و از کنارش رد شدم. انگار داشتن قلبم رو از جا میکندند وقتی به خانه بر گشتم تصویر لبخندش  توی ذهنم مجسم میشد، یهو تمام تنم داغ  میشد و گر میگرفتم.

فردا هم به طور اتفاقی از کنار همان مغازه رد شدم داخل مغازه را نگاه کردم خبری ازش نبود به خودم گفتم شاید مشتری مغازه بوده ولی از ندیدنش احساس ناراحتی میکردم.

از این جریان چند وقت گذشت و من کم کم داشتم ماجرا را فراموش میکرم که مجبور شدم دوباره به اون مغازه برم . خریدم را کردم موقع  تسویه حساب بود که دوباره همون جوان را دیدم در جا خشک شده بودم  مثل دفعه اول بهم  لبخند زده بود این بار شیک تر از بقیه  روزها بود ..... به خودم اومدم و پول اجناس را به فروشنده دادم و ساک خریدم را برداشتم توی راه تمام حواسم به اون جوان بود .

تصمیم خودم را گرفتم که فردا هم به بهانه ای به مغازه برم . فردا با دوستم به مغازه رفتم . خدا خدا میکردم که اون هم اونجا باشه . دوستم از من مشتاق تر بود و میخواست ببینه که این جوون کی هست که دل من سنگ دل را که هرچی عشق و عاشقه را مسخره میکرم به دست آورده. چشمام را بستم و یه نفس عمیق کشیدم و از ماشین پیاده شدیم.

داخل مغازه که شدم اولین نفری بود که چشمم به چشمش افتاد و لبخند زیبای کنج لباش من را محو خودش کرد لباس را عوض کردم و  با شادی  وصف نا پذیری از مغازه خارج شدم همه حواسم به اون بود طوری که اصلا متوجه دوستم که همراهم بود نشدم که ناگهان صدای خندش من را به خودش آورد .

از ته دل داشت میخندید و به من نگاه میکرد. دلیل خندش را نه پرسیدم و نه بهم گفت .

به هر حال هر روز به بهانه ا ی از جلوی مغازه رد میشدم اون  هم هر روز شیک تر و گیرا تر میشد.  تا اینکه تصمیم قطعی خودم را گرفتم .

قید غرورم را زدم و گفتم فدای سرش  اون روز بهترین لباسم را پوشیدم  و آرایش  ملایمی کردم و راه افتادم به طرف مغازه  خدا را شکر مغازه خیلی خلوت بود کنارش ایستادم نگاهش مثل همیشه نافذ و گیرا بود . خیلی شمرده و آروم صحبتم را باهاش شروع کردم و بهش فهموندم که چقدر بهش عادت کردم  اما ساکت ساکت بود دریغ از یه کلمه، منم گذاشتم  رو این حساب که شوکه شده و سریع از مغازه زدم بیرون ....

یه جورایی عذاب وجدان داشتم و به خودم لعنت فرستادم که چرا بهش گفتم  که دوسش دارم اون شب همش گریه کردم  و به خودم گفتم : " دیگه نباید مزاحمش  باشم  " اما صبح که شد دلم طاقت نیاورد و رفتم به مغازه این بار جلوی در مغازه بودش . دورا دور نگاهش میکردم که یهو یه صحنه ای دیدم که من را بهم ریخت اعصابم خرد شد . یعنی اون دختر کی میتونست باشه ؟ کی بود که  خودش را توی دل اون  جا کرده بود ؟ خدای من نکنه  قبل از من توی زندگی اون بوده ؟ تمام فکرم مشغول بود .

فردا اولین کاری که کردم  این بود رفتم مغازه اما باز هم  با همون صحنه روبه رو شدم وای خدای من یعنی عشق من تباه شده بودم دست دختره توی دستاش بود و اون هم واسش لبخند میزد زدم زیر گریه به خودم گفتم دیگه حتی اسمش را هم نمیارم با تمام وجودم ازش متنفر شده بودم .

چند روز از ماجرا گذشت اما باز هم طاقت نیاوردم . فردا موقع برگشتن از کلاس  رفتم مغازه چند تا دختر واساده بودن روبه روش اون هم مثل همیشه بهشون لبخند میزد نمیدونستم ازش متنفرم یا نه؟ اما یه حسی بهم میگفت برو  خودت را بهش نشون بده شاید تو را بیشتر دوست داشته باشه .

از کنارش رد شدم دریغ از یه نیم نگاه این بار مطمئن شدم که کاملا ازش بیزار شدم . آروم دم گوشش گفتم خیلی بی معرفتی همین که فهمیدی من عاشقتم این کار ها وکردی که دل من را بشکنی ؟ حیف .......

چشمای خیسم را بستم و کوله ام را کوبیدم بهش دلم یه لحظه لرزید .... با اضطراب برگشتم .چیزیرو که میدیدم نتونستم باور کنم .همه متعجبانه بهم نگاه میکردند تنها کسی که میخندید اون دختره مزاحم بود .

با خوشحالی رفت طرف صاحب مغازه و بهش گفت :" خب حالا این کت را چند میدی؟ حالا که مانکنش شکسته  "

همین که گفت مانکن من به خودم لرزیدم و تازه فهمیدم که چی شده .... دقیق که شدم  دیدم جلوم یه مجسمست که کاملا خرد شده . دیگه  هیچ شباهتی به اون جوان نداشت ، صورتش از وسط دو نیم شده بود اما هنوز داشت لبخند میزد. به خودم خندیدم اما چشمام خیس خیس بودن . یعنی من فقط عاشق یه مانکن شده بودم که از جنس سنگ و خاک بود و توی سینش قلبی نداشت و اگر هم داشت از جنس سنگ بود، فقط یه مشت گچ بود که برایش فرقی نداشت واسه کی میخنده؟ اصلا کی دوسش داره و کی ازش متنفره ؟ فرق بین اشک و لبخند را نمیفهمید و عشق رو.

دلم واسه خودم سوخت واسه اون همه مدتی که عاشقش شده بودم هنوز هم باورم نمیشد .همین جور گریه میکردم که صاحب مغازه جلو اومد و گفت اشکالی نداره اون فقط یه مجسمه بود حالا که چیزی نشده ته ماجرا این است که پول مجسمه را بهم بدی .

این جمله را که گفت من خرد شدم مثل همون مجسمه .... پول مانکن را دادم به صاحب مغازه و با کلی بغض از مغازه بیرون اومدم.

من اون روز عشقم را به یه بهای کمی فروختم به بهای  قیمت اون مانکن . به یه بهای خیلی کم  بهترین روزای زندگیم را از دست دادم . هنوزم دارم تاوان اون عشق را میدم . بعد از اون جریان هیچ کس دیگه ای  توی دلم جا نگرفت، منم شدم مثل همون مانکن، قلبم از جنس گچ شده بود .

احساس میکنم هنوز هم حضور دارد، هنوز هم برای من حکم همان عشق اولی را داره که دیدمش. دیگه    نتونستم به هیچ کسی دل ببندم و اسمش را هم گذاشتم وفاداری !!!





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 6 آبان1387 در ساعت: 13:33
|+|
داستان عشق دیوانگی
 
 
در زمان های قدیم وقتی هنوز پای انسان به روی زمین باز نشده بود فضیلت ها و رذایل ئور هم جمع

شده بودند که ذکاوت گفت:بیاین بازی کنیم مثلآ قایم باشک. دیوانگی فریاد زد:آره من چشم میذارم

چون کسی دلش نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند.دیوانگی شروع کرد به شمردن.

هر کسی به دنبال جائی بود.خیانت درون انبوه زباله ها رفت نظافت از ماه آویزان شد و حسادت هم

رفت ته یک چاه عمیق.

کم کم همه قایم شدند فقط عشق مانده بود کجا قایم شود تعجبی هم ندارد.............................

 "پنهان کردن عشق دشواراست"

دیوانگی داشت به عدد ۱۰۰ می رسید که عشق پرید وسط یک بوته گل سرخ.دیوانگی فریاد زد:اومدم

اول همه هم تنبلی را پیدا کرد چون اصلآتلاش نکرده بود که قایم شود.بعد نظافت ئ همین طور یکی یکی

همه را پیدا کرد بجز عشق.

دیوانگی داشت خسته می شد که حسادت حسودی اش گرفت و در گوش دیوانگی گفت که عشق درون

بوته گل سرخ است دیوانگی هم با هیجان یک شاخه کند و درون بوته فرو برد.صدای ناله ای بلند شد و

عشق در حالیکه با دست چشمش را گرفته بود و از آن خون می ریخت بیرون آمد.شاخه چشمان عشق

را کور کرده بود.دیوانگی دستپاچه گفت:دوست عزیزم منو ببخش.حالا چکار کنم ؟چطور می تونم جبران

کنم؟عشق گفت:هیچی دوست من کاری نمی تونی بکنی فقط خواهش می کنم یار من باش همه جا

همراه من باش تا راه رو گم نکنم.

از ان به بعد بود که عشق و دیوانگی همیشه همراه یکدیگر به احساس آدم های عاشق

پیشه سرک می کشند.

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 25 مهر1387 در ساعت: 14:28
|+|
دخترک

با اميدي گرم و شادي بخش       با نگاهي مست و رويائي

دخترك افسانه مي خواند         نيمه شب در كنج تنهائي:

 

بيگمان روزي ز راهي دور

                 مي رسد شهزاده اي مغرور

                       مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر

                          ضربه سم ستور باد پيمايش

مي درخشد شعله خورشيد

          بر فراز تاج زيبايش

                 تار و پود جامه اش از زر

                       سينه اش پنهان به زير رشته هائي از در و گوهر

 

مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي

                باد........پرهاي كلاهش را

                               يا بر آن پيشاني روشن

                                             حلقه موي سياهش را ..

 

مردمان در گوش هم آهسته مي گويند:

         "  آه...او با اين غرور و شوكت و نيرو

                             در جهان يكتاست

                                         بي گمان شهزاده اي والاست ..."

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 25 مهر1387 در ساعت: 12:44
|+|
دکتر شریعتی

 

من اكنون احساس مي كنم

 

  بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،

 

  تنها ماندم.

 

  و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.

 

  و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.

 

  و خود را مي نگرم.

 

  و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،

 

  اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،

 

  و هر لحظه كوبنده تر

 

  كه تو اينجا چه مي كني؟

 

  امروز به خود گفتم:

 

  من احساس مي كنم،

 

  كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.

 

  همين و همين........

                                            "شریعتی"

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 16:25
|+|
مترسک !!

 

يك بار به مترسك گفتم:"از تنها ايستادن در اين باغ خسته نمي شوي؟"

در جواب گفت:"در ترساندن لذتي لست كه از ان خسته نمي شوم براي

همين از كارم راضي ام و احساس خستگي نمي كنم."

لحظه اي فكر كردم و گفتم:راست مي گوئي من هم اين لذت را چشيده ام.

در جوابم گفت:"اين طور فكر مي كني؟طعم اين لذت را كسي نمي داند

مگر اينكه چون من مغزش از كاه پر شده باشد."

او را ترك كردم ورفتم وندانستم كه ايا از من تعريف كرد يا مرا

خوار مي داشت.

سالي گذشت و مترسك فيلسوفي دانا شد.وقتي بار دوم از كنارش

 مي گذشتم ديدم دو كلاغ زيركلاهش لانه

مي سازند............

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 16:18
|+|
خیلی سخته عزیزترینت را رها کنی .....

 

من او را رها کردم

  تا او خود را دریابد

  و چقدر سخت است

عزیزترینت را رها کنی

  اما من آنقدر او را دوست دارم

  که او را رها می خواهم برای همیشه

رها از تمامی بندها و زنجیرها

 هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نیود

  چرا که من خود اینگونه خواستم

و هیچگاه به خاطر همیشه بودن با او

   برای او بندی نساختم

   اما او در بند خود گرفتار بود

ای کاش از خود رها شود

همانگونه که من با او از خود رها بودم

!





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 16:14
|+|
دخترک عاشق بود

                   

                             " http://pardis28.blogfa.com/ "

یه روز یه دختر کوچولو موقع بازی در باغ  عاشق گل آفتابگردان شد...

گلی که ریشه اش تو زمین بود و برگ هاش رو به آسمون....

از اون روز به بعد دخترک هر روز به باغ می رفت و به گلش آب می داد . 

 گاهی دوست داشت با برگهای آفتاب گردان به آسمون بره و به خاطر گلش

روی ماه خدا رو ببوسه...

اما یه روز  خارهای گل  دستهای کوچکش را زخم کرد...

دخترک دردش گرفت و گریه کرد ....

 اما وقتی چشمهای مهربون  گل را  دید با صدای کودکانه فریاد زد:

دوستت دارم.... فقط همین....

و باز فردا دخترک با یه سبد  پر از مهربونی به باغ اومد....  

و باز خارهای گل دستش را زخم کرد...

و باز دخترک دردش گرفت  .... 

 اما گریه نکرد ...!    

فقط سکوت کرد و عاشقانه گلش را ناز کرد  .....

آخه دخترک عاشق شده بود.......

وعشق تنها لطافت برگ های باران زده نیست.....

در خشکسالی باران هم   عاشق باید بود............  

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 16:10
|+|
 

دان میگل روئیز:اگر تمام جهان تو را دوست داشته باشد، این عشق تو را خوشحال نمی کند.چیزی که موجب خوشحالیت است، همان سهیم کردن دیگران در تمام عشق و محبتی است که درون خودت داری.این عشق دگرگونی ایجاد می کند

اما من امروز رو این جمله فکر کردم .....اصلا قبولش ندارم .میدونین چرا ؟

چون چه فایده آدم محبت کنه اما محبتش موجب مزاحمت بشه .

این خیلی بده که آدم یکیو خیلی دوس داشته باشه اما دوس داستنش باعث مزاحمت شه

 

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 15:30
|+|
فرق بین من و تو .........
 
گفتي عاشقمي . گفتم دوستت دارم .

گفتي اگه يه روز نبينمت مي ميرم . گفتم من فقط ناراحت ميشم .

گفتي من به جز تو به كسي فكر نمي كنم . گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم .

گفتي تا ابد تو قلب مني . گفتم فعلا تو قلبم جا داري .

گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم . گفتم اگه تو بري با يكي ديگه من فقط دلم مي خواد طرفو خفه كنم

گفتي ......... گفتم ............

حالا فكر كردي فرق ما ايناست ?

فرق ما اينه كه تو دروغ مي گفتي ? من راستشو مي گفتم !

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 23 مهر1387 در ساعت: 13:44
|+|
مهربانم ........

 

 مهربانم ,ای خوب !  
یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا 
بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو  
تک و تنها به تو می اندیشد  
و کمی 
دلش از دوری تو دلگیر است... 
مهربانم ای خوب! 
یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش  
به رهت دوخته بر در مانده 
و شب و روز دعایش این است ,  
زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی 
و دلت همواره , مهو شادی و تبسم باشد... 
مهربانم ای خوب! 
یاد قلبت باشد 
یک نفر هست که دنیایش را 
همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده 
و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد... 
مهربانم ای خوب! 
یک نفر هست که با تو 
تک و تنها , با تو 
پر اندیشه و شعر است و شعور! 
پر احساس و خیال است و سرور! 
مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد 
یک نفر هست که با تو 
به خداوند جهان نزدیک است 
و به یادت هر صبح عکس هایت را

 از ته قلب و دلش می بوسد





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 21 مهر1387 در ساعت: 15:36
|+|
سلام
 

"زیباترین سلام دنیا طلوع خورشید عشق است. آنرا بدون غروب تقدیمت میکنم "

 

 

اگه تا لحظـه مرگم داشـتنت نباشه قـسمت

  بی تو با رویای تو عاشق می مونم تا قـیامت

اگه با هـق هـق تلخم دل آسمون بگـیره

   اگه این قـلب صبورم از غـم عـشقـت بمیره

اگه باز آتیش عـشقـت زندگـیمو بسوزونه

از تو جز یه خاطره حتی اگه چیزی نمونه

من بازم عـاشقـت هـستم گر چه بی صدا شکستم

 با همه حسرت عـشقـت این تویی که می پرستم

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: شنبه 20 مهر1387 در ساعت: 14:54
|+|
قسم به عشقمون...قسم

 

قسم به عشقمون قسم , همش برات دلواپسم

 قرار نبود اينطوري شه يهو بشي همه كسم

    راستي چي شد چه جوري شد اينطوري عاشقت شدم؟

     شايد ميگم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم..

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 18 مهر1387 در ساعت: 10:49
|+|
خبر خبر

 

سلام بچه ها..

خوبین ؟؟؟؟؟؟؟؟ این آدرس وب یکی از دوستای خوبم به نام آقا بابک هست پیشنهاد میکنم حتما ببینین و نظر یادتون نره .

 http://love4u-lover.blogfa.com





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 17 مهر1387 در ساعت: 11:54
|+|
تقدیم به بیخیالا
 

 

""گاهی باید کم باشی تا کم بودنت احساس شه نه اینکه نباشی تا نبودنت به یه عادت تبدیل شه ""





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 17 مهر1387 در ساعت: 11:16
|+|
ستاره
 

یک شب خوب تو اسمون یک ستاره ی چشمک زنون خندیدو گفت:"کنارتم تا اخرش تا پای جون ... ستاره ی قشنگی بود ارومو نازو مهربون...ستاره شد عشق منو منم شدم عاشق اون...اما زیاد طول نکشید عشق منو ستاره جون!! ماهه اومد ستاررو دزدیدو برد نا مهربون...ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون...!!! حالا شبا به یاده اون چشم می دوزم به اسمون!...!!!!

 





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 17 مهر1387 در ساعت: 9:53
|+|
یه نکته !
 

سلام دوستای گلم . این متن یکی از نظراتی که واسم گذاشتن. اما هر کاری کردم وبش باز نمیشه .

دوست عزیزم اگر بازم بهم سر زدی واسم وبتو دقیق تر بنویس چون اصلا باز نمیشه


سلام دوست عزیز به وبلاگت سر زدم وبلاگ پر محتوایی داشتی به خاطر همین لینکت کردم .........راستی تو هم یه سری به من بزنhttp://terabitha.blogfa.com/ ازتو هم ممنونمیشم وبلاگ من رو با عنوان پر بیننده ترین وبلاگ در مورد عاشقا لینک کنی






نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 15 مهر1387 در ساعت: 17:5
|+|
عکس شازده کوچولو !!

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 15 مهر1387 در ساعت: 13:38
|+|
شازده کوچولو

 

سلام بچه ها .

مروز واستون یه داستان گذاشتم با اقتباس از داستان"شازده کوچولو".امیدوارم که خوشتون بیاد.

این داستان را تقدیممیکنم به شازده کوچولوی خودم.


شازده کوچولوی قصه ما آنقد مهربان و خوب بود که  به هر جا میرفت  همه به اون علاقه مند میشدند اما شازده کوچولو هیچ کس و هیچ چیزییو نمیدید ، او فقط به سیاره و گل سرخش فکر میکرد ؛ گل سرخی که با غرور با او حرف میزد و لجبازی میکرد.

تا این که یه روزی شازده کوچولو تصمیم گرفت  به سیاره دیگه سفر کنه تا ببینه همه گلای دنیا اینقد مغرورن  .

 شازده کوچولو بار سفر را بست و اومد به زمین که یه بچه روباه را دید . از روباه خوشش اومد و تو دلش گفت : " کاری میکنم که این روباه دستی و آروم شه اون میتونه تو این مدت سرگرمی خوبی واسم باشه شاید اینجوری راحت تر گل رز از یادم بره. " از اون روز به بعد شازده کوچولو اونقدر به روباه محبت کرد و اینقدر با هاش صحبت کرد که روباه به اون وابسته شد.

روباه کوچولو طوری به شازده کوچولو دلبسته شد که  باید هر روز شازده کو چولو را میدید . روباه کوچولو دیگه میتونست صدای پای شازده کوچولو را تشخیص بده . هر روز برای دیدن شازده کوچولو لحظه شماری میکرد .

اما وقتی  چشای روباه کوچولو عادت کرد که شازده را ببینه  و دل کوچولوی  روباه با صدای قدم های شازده کوچولو آشنا شد و عادت کرد، شازده کوچولو به روباه گفت که باید به سیارش برگرده آخه او یک گل داشت که خیلی دوسش داشت.

روباه بارها و بارها این کلمات را از شازده کوچولو شنیده بود . اما برای اینکه شازده کوچولو را از دست نده بغضش را خورده بود و به شازده کوچولو امید داده بود که روزی به سیارش برمیگرده و به گلش میرسه.

و حالا که به شازده کوچولو عادت کرده بود باید به خاطر خود اون ازش جدا میشد. اما حال روباه روز به روز بدتر میشد پس خودش  را به بیماری زد تا شازده کوچولو نفهمه که روباه عاشقش شده .

آخه عشق روباه چه به درده شازده کوچولو میخورد ؟ شازده کوچولو عاشق گل خودش و سیارش بود ، برای او عشق روباه ارزشی نداشت . شازده کوچولو حتی زیبایی روباه را ندیده بود .

شازده کوچولو وقتی برای خدا حافظی از روباه کوچولو اومد دید که چقدر ضعیف شده . بدن ضعیف و نحیف روباه کوچولو بی جان افتاده بود کنار یه تنه درخت .

شازده کوچولو تازه زیبایی روباه را به یاد آورد اما دیگه چه فایده ای داشت ؟

 شازده کوچولو دید روباه با پنجه هاش روی تنه درخت یه چیزی نوشته.

اون به نوشته نزدیکتر شد. روباه روی تنه درخت نوشته بود :

" شازده کوچولوی من تو برو به گل و سیارت برس ... "

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 15 مهر1387 در ساعت: 13:29
|+|
موج

 

تقدیم به داداش حمید جونم

 

ساحل افتاده گفت : گر چه بسي زيستم

هيچ نه معلوم شد آه كه من كيستم ؟

موج ز خود رفته اي، تيز خراميد و گفت :

هستم اگر مي روم گر نروم نيستم ؟

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

اين، تن فرسوده را،

پاي به دامن كشيد؛

و آن سر آسوده را،

سوي افق ها كشاند .

ساحل تنها، به درد

در پي او ناله كرد:

موج سبكبال من،

بي خبر از حال من،

پاي تو در بند نيست !
بر سر دوشت، چو من،

كوه دماوند نيست !

هستم اگر مي روم

         خوشتر ازين پند نيست !!!

بسته به زنجير را ليك خوش آيند نيست .

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 14 مهر1387 در ساعت: 14:36
|+|

 

دلو روزنامه پیچیدم
توی جعبه ای گذاشتم
خوبو محکم اونو بستم
راه دیگه ای نداشتم
بردمش اداره ی پست
دادمش برات بیارن
دلو تحویل نگرفتن
لای بسته ها بذارن
گیر دادن دلت بزرگه
نمیشه اونو فرستاد
مونده بودم چه کنم من
دل من یاد تو افتاد
یاد اون روزی که قلبت
یدفعه مثل یه سنگ شد
خاطراتت یادم اومد
دل من دوباره تنگ شذ
حالا من این دل تنگو
میدمش برات بیارن
این دفعه میشه فرستاد
انگاری حرفی ندارن
دل من قد یه دنیا
تورو دوس داره همیشه
پیش من باشی, نباشی
عاشق هیچکی نمیشه
دل من پیش تو باشه
اگه میشه نگهش دار
حس کنم مال تو هستم
لااقل برای یک بار.......





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 11 مهر1387 در ساعت: 15:14
|+|
تشکر
 

 

دوستای خوبم ازتون بابت نظرا و شرکت تونظر سنجی ممنونم





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 11 مهر1387 در ساعت: 14:29
|+|
عیدتون مبارکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک
 

سلام

سلام

سلام

سلاممممممممممممممممممممم

سلامت باشینننننننننننننننننننن ... عیدتون مبارک.....

امروز واستون یه عکس درست کردم که هم عیدو بهتون تبریک بگم هم ببینم از کارم خوشتون میاد یا نه ؟

فقط همین  التماس دعااااااااااااااااااااااااا

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: سه شنبه 9 مهر1387 در ساعت: 23:47
|+|
جملات قشنگ
 

سلام دوستای گل امروز واستون چند تا جمله قشنگ گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد .

 


 

 

 چقدر خوبه آدم يكي را دوست داشته باشه نه به خاطر اينكه نيازش رو برطرف كنه نه به خاطر اينكه كس ديگري رو نداره نه به خاطر اينكه تنهاست و نه از روي اجبار بلكه به خاطر اينكه اون شخص ارزش دوست داشتن رو داره.

 

سعي کن تنها باشي زيرا تنها بدنيا امدي وتنها ازدنيا خواهي رفت بگذار عظمت عشق را درک نکني زيرا انقدر عظيم است که تو را نابود خواهد کرد

 

زندگي به من آموخت كه چگونه گريه كنم ام گريه به من نياموخت كه چگونه زندگي كنم.....تو نيز به آموختي چگونه دوست بدارم اما به من نياموخت كه چگونه تو رو فراموش كنم

آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت

 

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد

 

يكي بود يكي نبود زير اين سقف كبود ، يه غريبه آشنا دل و جونم و ربود. اين جوري نگاهم نكن ، گل ياس مهربون . اون غريبه خودتي

 

پرسيدم چرا دوستم داري؟ توي چشمام نگاه كرد وهيچي نگفت گفتم شايد واقعا دوستم نداره؟ وقتي رفت فهميدم دوست داشتن دل ميخواد نه دليل

 

 


 

گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم و یکرنگ هستند... ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... از این مردم که تا شعرم شنیدند به رویم چون گلی خوشبو شکفتند... ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه‌ای بدنام گفتند

 

                

کسايي که به فکرمون هستن رو به گريه مي اندازيم. ما گريه مي کنيم براي کسايي که به فکرمون نيستن. و ما به فکر کسايي هستيم که هيچوقت برامون گريه نمي کنن

 

 

دوست داشتن را بايد از دختر بچه ها ياد گرفت. آنها در مقابل محبتي كه به عروسك خود مي كنند از او انتظار محبت متقابلي ندارند آنها بدون هيچ توقعي

 

چقدر سخته تو چشم هاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد زل بزني و به جايي که لبريز از کينه و نفرت بشي حس کني که هنوزم دوسش داري... چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده... چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي... چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه که هنوزم دوسش داري...

 

 


 

وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني

 

دخترها مثل سيب هاي روي درخت هستند. بهترين هايشان در بالاترين نقطه درخت قرار دارند. پسرها نمي خواهند به بهترين ها برسند چون مي ترسند سقوط کنند و زخمي بشوند، بنابراين به سيب هاي پوسيده روي زمين که خوب نيستند اما به دست آوردنشان آسان است، اکتفا مي کنند. سيب هاي بالاي درخت فکر مي کنند مشکل ازآنهاست درحالي که آنها فوق العاده اند. آنها فقط بايد منتظر آمدن پسري بمانند که آن قدر شجاع باشد که بتواند از درخت بالا بيايد

 

وقتي يه بار ازدوست ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده

 

يک فرشته گفتم:برو و معشوقم که عاشقش هستم را ببوس!! فرشته رفت و وقتي برگشت ديدم چشماش اشکيه و گريه کرده!! به فرشته گفتم: معشوق مرا بوسيدي؟! فرشته گفت: نه نشد !! به فرشته گفتم:چرا؟!فرشته مهربون گفت:دو فرشته هيچ وقت همديگرو را نمي بوسن

 

فکر مي کرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يک زندگيست... زندگي چيزيست شبيه يک حباب.. عشق آباديه زيبايي در سراب... فاصله با آرزو هاي ما چه کرد... کاش مي شد در عاشقي هم توبه کرد

 

 


 

غنچه از خواب پريد و گلي تازه به دنيا امد

، خار خنديد و به گل گفت : سلام و

جوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت...

ساعتي چند گذشت گل چه زيبا شده بود ،

دستي بي رحمي آمد نزديک، گل سراسيمه ز وحشت افسرد..

ليک آن خار در آن دست خزيد وگل از مرگ رهيد ..

صبح فردا که رسيد خار با شبنمي از خواب پريد

گل صميمانه به او گفت : سلام

 

 

  





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 22:53
|+|
بی تو

 

بی تو، مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم

خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد

از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانة جانم

گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی

باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت

دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو، همه راز جهان ریخته

در چشم سیاهت

من همه، محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دلداده به آواز شباهنگ

یادم آید ، تو به من گفتی

از این عشق حذر کن

لحظه ای چند بر این آب نظر کن ،

آب ، آیینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به

نگاهی نگران است

باش فردا ، که دلت با دگران است

تا فراموش کنی

چندی از این شهر سفر کن

با تو گفتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو

هرگز نتوانم نتوانم

روز اول ، که دل من

به تمنای تو پر زد

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی

من نه رمیدم ، نه گسستم

باز گفتم که

تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم

همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم ، نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که

دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم

آن شب و شبهای دگر هم

نه گرفتی دگر از

عاشق آزرده خبر هم

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

بی تو، اما، به چه حالی

من از آن کوچه گذشتم


 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 8 مهر1387 در ساعت: 0:25
|+|
من او را دوست دارم

 

در آنجا بر فراز قله کوه

دو پایم خسته از رنج دویدن

به خود گفتم که در این اوج دیگر

صدایم را خدا خواهد شنیدن

به سوی ابرها ی تیره پر زد

نگاه روشن امید وارم

ز دل فریاد کردم کای خداوند

من او را دوست دارم ، دوست دارم

صدایم رفت تا اعماق ظلمت

به هم زد خواب شوم اختران را

غبار آ لوده و بیتاب کوبید

در زرین قصر آسمان را

ملائک با هزاران دست کوچک

کلون سخت سنگین را کشیدند

زتوفان صدای بی شکیبم

به خود لرزیده در ابری خزیدند

خدا در خواب رویا بار خود بود

به زیر پلکها پنهان نگاهش

صدایم رفت و با اندوه نالید

میان پرده های خوابگاهش

صدا صد بار نومیدانه بر خاست

که عاصی گرددو بر وی بتازد

صدا می خواست تا با پنجه خشم

حریر خواب او را پاره سازد

صدا فریاد می زد از سر درد

به هم کی ریزد این خواب طلایی؟

من اینجا تشنه یک جرعه مهرم

تو آنجا خفته بر تخت خدایی

مگر چندان تواند ا وج گیرد

صدایی دردمند و محنت آلود ؟

چو صبح تازه از ره باز آمد

صدایم از صدا دیگر تهی بود

ولی اینجا به سوی آسمانهاست

هنوزم این دیده امید وارم

خدایا این صدا را می شناسی ؟

من او را دوست دارم دوست دارم

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 23:50
|+|
معلم خوب من .....
 

 

هر چند مال من نشدي ولي ازت خيلي چيزا ياد گرفتم ...

ياد گرفتم به خاطر کسي که دوسش دارم بايد دروغ بگم.

ياد ‏گرفتم هيچ وقت هيچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره.

ياد گرفتم تو زندگيم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره هر ‏روز دلشو به بهونه اي بشکنم.

ياد گرفتم گريه هاي هيچ کس رو باور نکنم.

ياد گرفتم بهش هيچ وقت فرصت ‏جبران ندم.

ياد گرفتم هر روز دم از عاشقي بزنم ولي خودم عاشق نباشم‏ ...

خوب ياد گرفتم نه ؟ معلم خوبي هستي ...!!!

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 23:39
|+|
یکم بخندین
 

سالروز اغفال حاج یونس فتوحی توسط هستی گرامی باد و یادش همیشه سبز

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 16:22
|+|
جواب داداش حمید
 

داداش حمیدم منو به یه بازی  دعوت کرده و این بازی این جوریه که باید ۱۰ تا چیزیو که دوس دارم و ۱۰ تا چیزیو که دوس ندارم بنویسم :

۱۰ تا چیزیو که دوس دارم :

۱ . خدا

۲. خانوادم

۳. داداش حمیدم

۴.کامپیوتر

۵. هری پاتر

۶.کانال ایران موزیک

۷. محسن یگانه

۸.گوشیم

۹. اد لیست مسنجرم

۱۰.ساسی مانکن

 

۱۰ تا چیزی که بدم میاد :

۱.دروغ

۲.تکبر

۳.غرور بیجا

۴.فیلم ژاپنی و چینی

۵.درس ریاضی

۶.انسان بی مرام

۷.آدم بی ادب

۸.گرد گیری

۹.جارو برقی

۱۰.کله پاچه و شلغم و کلم و .........

 

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: یکشنبه 7 مهر1387 در ساعت: 0:9
|+|
جواب دوستای خوبم .....
 

سلام سلام سلام.

مرسی از دوستای باحال و عزیزم که بهم سر میزنن و واسم نظز میذارن . خیلی ممنونم از همتون .

راستیییییییییییی یکی از دوستای گلم ازم پرسیده بود که خواننده آهنگ نمیخواستم کیه ؟

جواب اینه که بهنام علمشاهی این آهنگ بسیار زیبا را خوانده .

خداوکیلی خیلی قشنگ خونده اتفاقا تو پارک نزدیک خونمون برنامه داشت همین ترانه ار اجرا کردش . خدا وکیلی خیلی خیلی خیلی  قشنگ بودش !!!

 

 





نويسنده: هما مورخ: جمعه 5 مهر1387 در ساعت: 22:45
|+|
NP )
 

دوستای گل من بازم سلام ...

من امشب به ۲ تا وبلاگ سر زدم متن نمیخواستم را دقیقا همون جوری بدون ۱ ذره تغییر و تحول انداخته بودن تو وبلاگشون .

انقد خندیدم که خدا میدونه .

یکی از دوستای خوبم هم اومدن واسم نظر گذاشتم که من معضرت میخوام متنتون را پاک کردم .

اما من این طوری بیشتر ناراحت شدم به خدا ......

هر کدام از دوستای گل من که میخوان میتونن از مطالب وبلاگ من استفاده کنن اما خواهش میکنم حد اقل به خودم اطلاع بدن اگه ندادن لااقل یه نظر کوچولو واسم بذارن .......

 

 





نويسنده: هما مورخ: جمعه 5 مهر1387 در ساعت: 0:27
|+|
یه خواهش ؟!!
 

دوستای گلم من ۲ روزه که یه نظر سنجی تو وبم گذاشتم .

ازتون خواهش میکنم یه نظر بدید به خدا ثواب داره وقتی هم که نمیبره ازتون .

بابا جون من به این نظراتون نیاز دارم وگر نه که مریض نبودم نظر سنجی بذارم تو وبم

 مرسی از دوستای که برام نظر گذاشتن





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 23:56
|+|
یه بدشانسی دیگه !!!
 

سلام دوستای گلم امشب حالم گرفته شد . آخه میدونین چیه ؟ امشب اومدم با کلی ذوق و شوق

برم آفامو بخونم و با داداشی حمید و سعید چت کنم دیدم ای داد بیداد .

آدیم باز نمیشههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه .

خیلی اعصابم داغون شد . خداوکیلی ایشالاه هیچ کسی تو زندگیش به درد امشب من مبتلا نشه

 

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 23:27
|+|
فقط عکس !!!!
 

سلام دوستای گلم .

این بار و تو این آپ فقط و فقط براتون عکس میذارم .

 

 





نويسنده: هما مورخ: پنجشنبه 4 مهر1387 در ساعت: 14:44
|+|
نمیخواستم
 

نمیخواستم عکساتو پاره کنم

نمیخواستم دلو بیچاره کنم

نمیخواستم تو را آواره کنم

ولی مجبور شدم این کارو کنم

نمیخواستم ببینم اشک تو را

عزیزم گریه دیگه بسه برو

 

به خدا نمیخواستم .میدونستم تو بری تنها میمیرم

نمیخوام بیشتر از این شکسته شی

نمیخوام باهام بیای که خسته شی

نمیخوام که بگذرم به سادگی

عزیزم برو برس به زندگیت

 

 





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 3 مهر1387 در ساعت: 14:58
|+|
بیچارگی
 

سلام دوستای گلم .

 این بلاگفا چند وقته که هی داره ضد حال میزنه . خب ما چیکار کنیم ؟ هان ؟ اون از دیرزو که وبها بالا نمیامدند و این هم از امروز که هیچ وبی نظر نمیگیره . البته این اتفاق خیلی وقت پیش هم افتاده بودا اما مات به روی خودمون نیاوردیم . فکر میکنم روزه و روزه داری به مدیرا و مسئولهای بلاگفا فشار آورده من که دیگه کلافه شدم .





نويسنده: هما مورخ: چهارشنبه 3 مهر1387 در ساعت: 14:35
|+|
نکته کنکوری !
 

سلام بچه ها .

امشب میخوام یه تشکر ویژه بکنم از کسی که خیلی خیلی بهم کمک کرد.

در هر موقعیتی و در هر جایی . اون شخص کسی نیست جز یه داداشیه خوب و مهربان و گل به اسم داداش حمید .

میتونم دقیقا اینو بگم که یکی از بهترین های دنیاست و اینو به خدا از ته دلم میگم .

میخوام سورپرایزش کنم و بهش بگم " بهترین داداشی دنیا دوست دارم با ص صابون تا همه تو کفش بمونن  "

داداشی نمونه ای

داداشی یه دونه ای

دااشی دردونه ای

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 1 مهر1387 در ساعت: 22:26
|+|
بدون شرح !
 

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 1 مهر1387 در ساعت: 21:53
|+|
دلم یه دنیا گرفته
 

سلام

دوستای خوبم دیشب بهترین شب عمرم بود . شبی که انگار تازه فهمیده بودم کیم؟ کجام ؟

تازه فهمیدم که به جز خدا نمیتونم با هیچ کسی راحت باشم . فقط اونه که تا ته جریان را میدونه .

میدونه که الان اون کجاس؟ تو دلش چی میگذره .

من همه چیو واگذار کردم به خدا . دیشب ازش قول گرفتم  که کمکم کنه به اینکه پیشرفت کنم .

به اینکه دیگه شخص دیگه ای را سر راهم قرار نده . به این که سر قولم بمونم .

و اینو میدونم که میتونم البته با کمک خدا.

میخوام اونقدر پیشرفت کنم که وقت فکر کردن به هیچ چیزی غیر از  (¯`•.__ .•´¯).نداشته باشم .

دیشب نتونستم واسه خودم دعا کنم . وقتی قران را روی سرم گرفته بودم و میگفتم الغوث الغوث واسه خودم نمیگفتم .نمیتونستم بگم .

خودم را فراموش کرده بودم . انگار که اون بودم . انگار خودم را نمیشناختم و تمام فکرم مشغول اون بود.

من که به کلی میخواستم فراموشش کنم چرا درست تو دقیقه نود باید این اتفاق میافتاد ؟

نمیدانم شاید حکمتی توش بوده . امیدوارم که این طوری بوده باشه

 

 

 





نويسنده: هما مورخ: دوشنبه 1 مهر1387 در ساعت: 21:44
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir